|
اگر شعر نا به قاعده گی ست دروجهی از زبان ، پس چرا زبان ترجمه باید ملزم پذیرِ قاعده ی زبان مترجم باشد و در معنا دهی به همان روالی رود که زبان مترجم است ؟ این جا دریافت شاید که بتواند همان مفهوم باشد ، اگر که مترجم با استعاره های زبان آشنا باشد و توان ِ پذیرنده گی خود در جسارتِ به معنا پذیر کردن ِ غیرمألوف ها را دریافته باشد ؛ یعنی از عادات مألوف ذهن و زبان خواننده تبری جوید و او را به وادی مکشوف شده ی خود بکشاند ! عادت زدایی ساختار شکنی نیست ، اما به گونه یی دوری گزین کردن ذهنی ست که در روزمره گی فکر نمی کند . کولی می گوید : لباس راه راه یی سفید و سرخ من تفاوت من است با هر چه که هست این گونه ام ! * این گونه یی عادت زدایی ست و گرنه بی تأکید بر تفاوت ِ [ من ] نمی توانست میان ِ راه راه یی سفید و سرخ ،" من ِ "اورا متمایز کند . " این گونه ام " وجه عادت را نا مألوف می کند ! [ شاید او حالا برای ذهن مترجم مألوف شده باشد ] که بی آن که در شعر آمده باشد ، مترجم آن را این گونه دریافته است ! نامألوفی مفاهیم در زبان مترجم و احتیاط کاری او در انتقال ِ دریافت خود از شعر شاعری که قرار است ترجمه شود امکان دست یابی به اذهان دیگر را محدود می کند و اگر مترجم در گیر آن باشد که استعاره ی زبان اصلی چه گونه می تواند به عادات مفهوم یافته ی ترجمه پذیر راه برَد ، بی گمان امکان از دست دادن گستره ی استعاره های زبانی شاعر را در بر خواهد داشت ! شاعری می گوید : من در تو شک نمی کنم می دانم که تو مرا دوست داری این را از صورت ظاهر خانه ات می بینم و مطمئن می شوم آنجا که قدرت عضله های تورا می بینم پله کان تو مطمئن اند و برقِ چشمانِ تو پژواک ِبودن ِ تو ست . اما چیزی را به من بگو حتی اگر کاغذ نوشته یی ساخته گی باشد گواهی کن آن را بر روی کاغذی که به ثبت می رسد و پُست کن برای من آنچه را که ثبت کرده ای ! چه کسی رسید نامه ی آورده شده را امضا خواهد کرد ؟ این شعر را چه گونه باید با عادت مألوف در زبان ترجمه آورد که بی آن که به دنیای شاعر راه نبرده باشی ، اورا از دست داده باشی این جا شاعر است که حضور دارد ، زبان اوست که حضور اورا می شناساند ، یعنی او از طریق این گونه گفتن است که هست . هر دریافتی شاید غیر از این چیزی از اورا نا گفته می دارد ! بیا این جا ـ بیرون هنگامی که خورشید فرو می رود و نگاه کن زمین را به هنگام ِ آرامش ِ بعد از ظهر ِسبز . آیا این همانی نیست که ما در انتظاری طولانی گِرد می آمدیم و اندوخته می کردیم وقت مان را برای دریافت این لحظه ؟ برای این که احساس کنیم و یا به خاطر بسپاریم آن چه را که تقریبأ شاد بود و از یاد برده ایم ؟ * * * * از شاعری کولی از رومانی * * لائورا ریدینگ * * * لائورا ردینگ شهریار دادور ـ استکهلم اکتبر 2009
از هرچند زادگاه که داشته بوده ام و از هرچه اطراق گاه که خاکستری از اجاقی به جا گذاشته باشم یکی ـ یکی فقط شاید باشد که همیشه کورسویِ آخرین جرقه ی آتش را هنوز در زیر خاکستر زمان در من زنده می کند ، و چاشنی ِ آتش فشانی ست که روزی از من سر بر خواهد کرد ! کودکی هایم در دشتستان هنوز در کنار بوته ی نخلی و یا خار بُنی در گندمزاران جاده ی آب پخش و یا گُداری از گُدارهای دو رود ِ شیرین و شور و یا زیردرخت کُناری در درودگاه به شعر می شود . توده ی آتش هنوز سر بر نکرده است . کودکی هایم چاشنی آتش فشانی ست که روزی از من سر بر خواهد کرد و تو خواهی دید که آن مسافر که بر تو گذشت شاعر بود ! شهریار دادور ـ استکهلم 15 دسامبر 2009
کوتاه می نویسد : راه و نمی پرسد از پاهای رفته که " پاـ یان " رو به انتهای ِ جهان بودند که هرگز به خوابگاه ِ ماه نرسیدند و ماه هنوز هم افسونِ سایه های ابر وقاب پنجره هاشان ست . کوتاه می نویسم : ماه و نمی دانم چند بار دیگر گردان باید بچرخم به گرد ِ خویش و به وجد نیایم از هیچ رقص و سماع و هیچ مثنوی ِ دیگر تا کف به دهان شوم شوریده و از یاد برود شور نوشتن شبانه در پشت این پنجره ی رو به درخت که همیشه یخ زده است در زیر نور ماه ! می پرسم از خودم : پس کی به باور خویش می رسم که دیواته است شاعر و ماه دیگر دلیل سرگردانی ذهن آشفته اش نیست ! کوتاه می نویسم : ماه و می بینم درخت یخ زده است در زیر نور ماه و به خواب رفته است . شهریار دادور ـ استکهلم 11 دسامبر 2009 .
هر حادثه ای که در آن سوی ِ این پنجره که فاصله ی نگاه من تا آن سوی خیابان است اتفاق بیفتد من مُبرایم از آن . تنها آن حادثه ای که با پرچمی سرخ در خیابان است مربوطه ی من است و آن هم به این شرط که بر پرچم نوشته شده باشد : من ـ کارم کار ـ منم ، و هرچه جز این اتفاق بیفتد مربوط به من نیست ! دوربین هایتان را به توطئه زوم نکنید توطئه یی اگر هست آن ـ خودِ منم انکار وجودتان یعنی : نفی روابط تان یعنی : تمام ِ هست تان بدیل : نبودِ شماست آینده ی بی هست ِ شما یعنی : تمام ِ من تمامِ ما ! شهریار دادور ـ استکهلم اول دسامبر 2009
از خلوت شبانه ام بهره می برم هم از کورسوی ِ چراغ مه گرفته ی در پارک و این که غرق می شوم در موجی از صداهای همگون ِ سازهای یک سمفونی آرام که رقصانِ سرشاخه های گندمزاران ِ در باد را در گوش هایم به تصویر می کشد ؛ و این که چقدر کوتاه می شود جغرافیای فاصله ها در آرزوی دیدن چیز های مشترک ! می خوانم : "در جایی هست پس از این زنده گی یی برای برگ های مرده مکانی سر شار از سرشاری خش خش ِ برگ و آه های حسرت " * و این که گاهی من نیز با همین تصور نا ممکن با خود به اقناع رسیده ام که : "در جایی از یکی از آسمان ها که خود را به آینده باخته است ، ما زنده گی می کنیم در اجباری از زیستن با گونه یی آن چنان از خود بودن ِ کامل ! " * * حالا ـ در این خلوت شبانه که ساعت رو به رویم بیست دقیقه به سه ِ بامداد می رسد جغرافیای من در ناهمزمانی ِ من و" یانوش فوش " مجاری و " درِک ماهون " انگلیسی زبان یکی می شود به شعر . آه . . . که گاهی چقدر کوتاه می شود جغرافیای فاصله ها در آرزوی دیدن چیز های مشترک ! * ** د رِک ماهون ـ شاعر شهریار دادور ـ استکهلم 25 نوامبر 2009
همین که دست از سرِ خویش بر نمی دارم و خود را رها نمی کنم به دست ِ هرچه بادا باد و احتمال را به امر ثانوی آنچه در "اکنون " ست تعبیر می کنم ، و " حال" را در انتظار رویداد امر محال به سر می بَرَم خوب است ! این جا زمین گُنجای تمام هستی آدمی ست . شهریار دادور ـ استکهلم 3 سپتامبر 2009 می نویسم با فاصله فاصله ای که میان دو کلمه که مجّزا هستند و در نوشتن رعایت می شود می نویسم : من ـ تو و فکر می کنم که همین نیم فاصله چقدر به زمان راه می برد ! تو را در اندیشه گی ات با خود می سنجم و خود را در اندیشه گی ام با تو و می پرسم : زبان چیزی برای گفتن دارد ؛ و یا ما هر دو به یک نسبت از هم دوریم و فاصله داریم ؟ وقتی برای تو وقتی برای من این گونه شاید بهتر است ! اول آپریل 2009 12 فروردین 88
این سوسن هنوز هم غمگنانه می خواند ! شب بود و بیابان بود و کویر ، و ماه در بَدر ِ تمام چشم های خفته بود و گوش های بیدار و حسرت ِ در دل چشم های بر هم نشسته بود و گوش های به دل وانهاده شده ، که دل خود سر در پی آوازی داشت که غمگنانه می خواند : خواهم با جدایی ـ خزان سازم بهارش خواهم چون نسیمی ـ گریزم از دیارش . . . اما باز دوباره . . . ! آواز در بیابان رها می شد تا یاد تلخ ِ آن دل که می خواست از جفای یار بگریزد و چون نسیم از دیار یار کوچ کند ، در پی ِ آواز رها شده در بیابان زنده شود ، که عشق هر چه هست ، حرمان است و درد است و اشک و آه . . . ! و سوسن بود که می خواند : دل از عشق اش دگر کَندَم . . . شب بود و کویر بود و ماه در بَدر ِ تمام ؛ و من که بنا به اقتضای سن ام هر روز در خیال خود عاشق بودم و خود را می کاهیدم تا مجنون وار بر جفای ِ یار خیالی بشورم و با در خود سوختنم از بی وفایی یار انتقام بگیرم . و سوسن چه همرهی بود در این راه تا خیال عاشق من ، در بیابان و کویر تنها نباشد ، و نبود . و من عاشق ماندم و هنوز هم عاشقم . اما دیگر آن شب نیست و بیابان نیست و ماه گویی هرگز از هلال به بدر نمی رسد و کامل نمی شود ! راستی ـ عشق بی شب و بی ماه و بی آواز چیزی در خود کم ندارد ؟ با خود می گویم : نه ! که عشق اگر عشق است در آن سوی ِ هر کجا که باشد ، همان حرمان است ودرد است و اشک است و آه . . . ! و گیرم که شب نباشد و ماه نباشد ، یاد که هست و طنین آواز . . . . کافی ست تا تو چشم هایت را بر هم نهی ، تا بیابان و کویر زنده شود وآن صدا در گوش جان ات به ترنم در آید که : ولی دیدم بازم مثل همیشه ـ نمیشه ، نمیشه ـ چه کنم این دل ام . .. ! ***************************************** سال ها ی عشق های خیالی من گذشت ، ومن از سال های نوجوانی برگذشته بودم و جوانی تازه را به تجربه ای تازه وانهاده بودم تا زندگی را در مفهومی تازه به معنا بنشینم ! سوسن به خواننده ی کوچه وبازار اشتهار یافته بود و من در مفهوم تازه ی به معنا در نشسته ی خویش ، معنای جا خوش کرده در ترانه های کوچه وبازار را دون شأن آدمی می د یدم . کوچه وبازار تداعی گر جماعت لومپن ها و واخورده گان و بی همه چیزانی بود ، که روزهای شان با کلاشی و پشت هم اندازی و دغلکاری سپری می شد و شب هایشان با می خانه و زن های فاحشه و دود و دم ِ تریاک و حشیش ! کوچه وبازار خاستگاه فرهنگ ومناسبات فرهنگی یی بود که تولیدات اش را فرهنگ ابتذال نام گذاشته بودند . کوچه وبازار یعنی طرد شده گانی که می بایست به خود واگذار شوند ، تا چون کرم در زاد وروز خود به انحطاط برسند ! و سوسن آواز خوان این جماعت بود . سوسن از قلب های شکسته شان ، از بی مهر ی و جفای دلدار شان ، از قهر و غضب و عهد شکنی شان و از مستی ِ شب های درازشان می خواند ! و آن ها تبلور تمام سرخورده گی های خود را در آوازهای او متجسم می دیدند و در گریه بغض های در گلو شکسته ی خویش ، با تا ته سرکشیدنِ لیوان های لبالب از ودکا و عرق خرما و عرق سگی 44 ، بغض گریه را در خود می شکستند تا در جایی سر باز کند و نمایان شود ! کوچه وبازار در لاله زار و شهر نو وسر باز و گودها ، سرخورده گی اش را با انتقام از خود ، از سر وا می کرد تا رهاشود ، تا از خود رها شود . و سوسن تبلور عاطفی این رهایی ، در آواز هایش بود . سوسن هنرمند زنی بود که در فرهنگ کوچه وبازار معنایی متفاوت داشت ! معنایی که با تحقیر نوکیسه گان خرده بورژوای شهری ، به چیزی بی مایه وارزش که شایسته ی همان واخورده گان ِ گدا گشنه ی روستایی تازه به شهر آمده است همراه بود که می بایست به خود واگذاشته شوند . این معنا اما در نزد فرهنگ کوچه و بازار گونه ای دیگر داشت . او زن بود ؛ و زن در این فرهنگ اگر چه چونان در نزد آن همزاد ِ خرده بورژوای شهری اش ، به چیزی معنا می شد که در هنگام نیاز فقط ، باید به او توجه می شد ؛ همین و بس ! و در این لحظه و دم ، او هر چه لوند تر و دلرباتر و طناز تر ، ارضای ِنیاز را خوشایندتر می ساخت ، و سوسن در آواز هایش رؤیای آن واخورده گان را تحققی عینی می بخشید ! برای آن ها نه حضور سوسن به عنوان موجودی انسانی ارزشی می داشت ، ونه به عنوان هنرمندی که بیان عریان تمایلات ذهنی آنان است ! سوسن در نا خودآگاهی و تنها به گونه ای غریزی و عاطفی و شاید برحسب تصادف به گمان ِ من ، بیانگر رنج ها و تألمات ِ جنس زن در ایران آن زمان و این زمان است ! سوسن بی آن که خود بر این امر واقف بوده باشد ، زبان از دردی می گشود که در دنیای مردانه ی جامعه ی ما بر زن روا می شد و می شود . او از جسم و جان خود و کاهیدن و فرسوده شدن اش ، در برقراری رابطه ای سخن می گفت که یک سویه بود . و آن گاه که آن نیاز از سرمی گذشت ، او باز تنها رها می شد و بی ذره ای از احساس متقابل دوست داشتن ، در گردونه ی بی تکیه گاهی رها می شد ، تا باز کسی دیگر و فریبی از سرِ اعتمادی که شاید در عمل به تحقق برسد ! سوسن نه آواز خوان کوچه وبازار ، که صدای در گلو شکسته ی زنانی بود که در رابطه ای نا برابرو ستمگر بی ارج شمرده می شد و ایثار عشق شان در قهر وغضب و بی مهری ، به هیچ انگاشته می شد ! فرهنگ کوچه وبازار با دو نگاه ، اما با یک نتیجه به نقد گرفته می شد و همین بی توجهی در ساخت و باز تولید آن ، به نادیده گرفتن بالقوه بودن نیرویی منجر شد که در فعلیت یافته گی اش بخشأ به ابزار سرکوب مبارزات اجتماعی تبدیل شد . نگاه اول که مربوط به دستگاه حاکم در زمان شاه بود ، آنان را نه زاده ی شرایط اجتماعی وسیستم حاکم ، که ناگزیری تقدیر وسرنوشتی می دانست ، و نگاه دوم که آنان را زاده ی ناگزیری روابط موجود و ناشی از سیستم حاکم می دانست ، نمی خواست ذهنیت خود را در گیر آلوده گی های آن ها کند و در نتیجه رهایشان می کرد و به خود می پرداخت . این رها شده گان اما آن نیروی بالقوه ای بودند که می بایست در جایی و زمانی به فعل در آیند و از وجودشان در به کار گیری چیزی استفاده شود ، و طرفه آن که شد ! مذهب واسلام و خمینی ! آن توده ی سرخورده ی رها شده ی در کوچه و بازار در پی هویت خویش بود . آن نیروی متناقض ، اما همسان که فاقد شخصیت و فردیت بود ، در پی معنای ِ خویش می گشت و این معنا با دست گذاشتن بر پیشینه ی از یاد رفته شان ، در آن ها متجلی شد ، تا در واکنشی غریزی به انتقام کشی از هرچه که در فرهنگ او بیگانه بود ، خود را بنمایاند . و خود را نمایاند ! او در این بر نمایی نخست از خود آغاز کرد و تغذیه گاه فکری خویش را با فرمان هایی که از حوزه های دینی و مساجد صادر می شد به ویرانی کشاند ! می و میخانه و شب های مستی های خود را با بدیلی به معاوضه نشست که حالا از او قدرتی می ساخت که می توانست عقده های درون را از طریق آن عریان سازد . او حالا تیغ در دست بر آروزهای عاطفی دیرینه ی خویش حمله می برد تا از او به نام جرثومه های فساد انتقام بگیرد . سینما و تماشاخانه و کاباره ! صدای سوسن و آغاسی و دیگران . رقاصه گان و هنرمندانی که شب های دراز مستی های پیشین اش را که با ا آرزوی ِ دیدن و یا لمس تن شان به سر برده بود ، حالا آن بیگانه و شیطانی می دانست که دین خدا را به بازی گرفته اند . و چنین شد تا صدای سوسن نه ، که صدای هر زنی ، هر آواز خوانی ، هر آن کس که در شرع مقدس می بایست در پرده ی حجاب پنهان شود ، خاموش شد ! و این خاموشی آیا معنایی جز این داشت که جنس زن را در آن نگاه ِ به هستی و جهان جایی نیست ؟ سوسن اما دوباره خواند . وباز از قهر و غصب و بی مهری و جفای مردانه خواند . صدای محزون و شکسته ی او این بار گر چه گلایه مند ، اما انگار که باور کرده بود که باید شانه بالا بیندازد و بی تفاوت بگذرد ، که گویی که پذیرفته بود که باید از درشتی چشم ها نترسد و به مشت گره کرده با تحکمی زنانه پوزخند بزند که : چشات و درشت نکن برام ـ دستات و مشت نکن رام . آن صدا گر چه آن طراوت و سرزنده گی گذشته را نداشت ، اگر چه تارهای از نا افتاده ی سوسن خبر از پایان راه می داد ، اما به خود متکی بود و انگار همچنان می خواست تا وا نمود کند که هنوز همان سوسن است : رفتی که فصلام همه پاییز بشه ـ کاسه ی صبرم پر ه لبریز بشه ـ فرقی نداره واسه من غریبه با آشنا ـ حتی به سایه م می گم : دیگه با هام راه نیا ـ چشات و درشت نکن برام ـ دستات و مشت نکن برام . . . ! سوسن هنوز هم غمگنانه می خوانَد آن غم نهفته وآن سوز ناشناخته ی صدای او ، گر چه حالا پیر و شکسته و در گلو به جان می نشیند ، اما هنوز هم می تواند یاد یاد های نوجوانی وجوانی را در آدم زنده کند ! هنوز هم می توان با صدای سوسن چشم بر هم گذاشت و شب و ماه و بیابان و کویر را در خیال آورد و گوش را به دل وانهاد و دل را در پی آواز غمگنانه ی سوسن در شب رها کرد تا او با سازش برایت زمزمه کند که : ساز باوفای من ـ همدم ِ تنهایی من با تو به عالم می رسه ـ صدای شیدایی من . راستی ! عشق بی شب و بی ماه و بی آواز چیزی در خود کم ندارد؟ با خود می گویم : نه که عشق اگر عشق است در آن سوی ِ هر کجا که باشد ، همان حرمان است و درد است و اشک است و آه ....و مگر نه سوسن در پیرانه سری نیز از عشق می خواند . گیرم که شب و ماه و بیابان نباشد ، صدای سوسن که هست و هنوز هم می توان با آن صدا تا سال های گذشته رفت و سال های در پیش را در تصور باز سازهای رمانتیسم از دست رفته در تنهایی ، با او خواند ، که هر چه بود بخشی از ما بود که خاموشی نمی گیرد ! این سوسن چه غمگنانه می خوانَد ! شهریار دادور ـ استکهلم
عبور نمناک مه و خُرده باران برف آسا در هوای خاکستری پرچشم انداز آن سوی پل زن دونده ی صبحگاهی را به شکلِ اسبِ در تاخت برمن می نماید ! زن که می دود خرده باران برف آسا در توأمان ِ صدای ِ اُپرا خوان ِ مینیاتوری چین بوی ِ غریب ِ نا ـ در ـ کلام آمده ای را در هوا می پراکنَد . آن جا در عبور نمناک مه و خرده بارانِ آن سوی پل چیز هایی به شعر می شود که من فکر می کنم آن زن دونده ی صبحگاهی نطفه ی نخستین کلام را در گام هایش می دود ! آن سوی پل همیشه ابژه ای هست تا سوبژکتیویته های من با من یکی شود . حالا ببین که شعر چه گونه در گام های زن می دود و پاییز ِ درخت چه گونه بر چمن سبز در آن سوی پل به زرد می رود ! حالا ببین زن و درخت و اسب در عبور مه چه گونه به شعر می روند . حالا بین که شعر چه گونه از چشم من به چیز ها می رسد ! آن سوی پل چشم انداز یکسره شاعرانه است ! شهریار دادور ـ استکهلم 7 نوامبر 2009 17 آبان 88
ترانه ای برای تولد" میترا " کمند از پای من بردار ببین آهوی ِ صحرایم مرا تا خواب و رؤیا بَر ببین ماهیِ دریایم به باغم گر رها سازی قناریِ غزل هایم و گر در کوه باشم من پلنگِ ماهِ شب هایم چو" عیسا " یم تو باشی تو به پیش تو چو ترسایم تو شاه بیت ِغزل هامی اگر من بی سر و پایم برای شعری از چشمات منِ شاعر به رؤیایم فقط تنها تو گر باشی همه را جمله یک جایم و گر نه بی تو هیچم هیچ که یعنی" خویش " تنهایم ! شهریار دادور ـ استکهلم 5 نوامبر 2009 15 آبان 88
صبور می گذرد پاییز بر آستان درخت و برگ ِچرخان ـ بی هیچ شتابِ رسیدن آرام درهوا پشت و رو می شود در انعکاس آفتاب غروب که زرد را به نارنجی و نارنجی را به زرد و ارغوان تبدیل می کند ، و چشم انداز رو به روی من از این سوی پل به آن سوی پل شاعرانه تر می شود ! مفهموم دیالکتیک از نظر " لوکاچ " حالا مفهوم تر می شود وقتی در تفسیری از " جان و شکل " راه به جهان " کیرکه گار" می برَد که گاهی دل سپردن به امر محال محال را یقینی تر از پیش پرداخته های ذهن می کند ! صبور ِ آرام ِ پاییز در آن سوی پل درخت را بر من تجسم یک شعر کرده است . امر ِ محال ِ شعر حالا در درخت بر من مجسم است ! شهریار دادور ـ استکهلم 29 اکتبر 2009
هگل خدایگان و بنده ، یا خواجه و بنده را به مثابه ی دو متضاد رو در روی هم قرار می دهد تا از طریق بر نمایاندن شان فلسفه را در جایگاهی قرار دهد که پیش از آن هیچ فیلسوفی این همه کشاف و تیز وبینا ، انسان را از پسِ مقولات وبحث های اسکولاستیک به مثابه ی موضوع اصلی تاریخ در میان نیاورده بوده است ! خواجه و بنده تبلور نگاه ژرف هگل است به تاریخ و سیر پیشرفت آن که به اعتقاد او" تاریخ پیشرفت آزادی ست به سوی آگاهی . " در خواجه و بنده" من " از هر دو سو موضوع اصلی نگاه هگل است به تاریخ و انسان . پس بپردازیم به آن . زمینه نبرد میان دو " من " حالا فراهم آمده است ؛ گفته شد که خود آگاهی صورت پذیرفته شده ی غیرِ خود است و بالعکس ! یعنی هر دو سو بر منِِ خویش از طریق دیگری به رسمیت شناخته شده اند ، اما این شناسایی هنوز کامل نیست ، زیرا یکی دیگری را به مثابه ی " چیز " و وسیله می شناسد و دیگری بر خود چنین می قبولاند که از خویش بگذرد ؛ آن گونه که جهان و هرچه در او هست را وانهد و تسلیم اختیار کند . اما آرزو که چالشگر ِ جان او ست بر او آن لاقیدی را نمی بخشد و به میدان نبرد تا پای جان می کشاند اش . خواجه بر خود پذیرفته است که صاحب همه چیز است و می داند که " من "اش از سوی بنده به رسمیت شناخته می شود ، اما در این میان بنده که در نگاه او به مثابه ی شیئی جلوه گر است ، نیاز ِ باز شناسی او را برآورده نمی سازد ؛ زیرا که شیئی فارغ از ذهنیت باز شناسی خویش است ! پس باید بنده نیز به امر آگاهی از خود برسد . اما این امر ، یعنی آگاهی بنده از خود ، خواجه را از سریر سلطنت اش به زیر می کشد . چه گونه ؟ با "کار " اش ! خواجه نیازمند کار بنده است ، اگرچه خود صاحب همه چیز است ؛ اما چیزها توسط دیگری به مثابه تولید به شکل در می آیند و همین شکل پذیری چیز ها ست که در مفهوم کار ، امر باز شناختی بنده را در نزد خواجه به مثابه ی من او محقق می سازد ! این تحقق دو جانبه اگر چه در نبرد تا پای جان پیش رفته است ، اما هیچ یک با از میان بردن دیگری به خود نمی رسند ؛ به یک تعبیر با کشته شدن هر یک از دو سو آن دیگری به باز شناسی خود نمی رسد ، چه هر دو سوی درگیر هر یک آینه ی باز نمایی آن دیگری است ! البته که در این نبرد خواجه ی نیازمند ، با پذیرش مفهوم کار که تجسم یافته گی بنده را در شکل خارجی کار یعنی" کالا" به نمایش می گذازد ، شکست خویش را پذیرفته است ، اما جایگاه پیشین اش را هنوز از دست نداده است و در جلوه ای دیگر نبرد را پیش می برَد ! کار اگر چه مفهوم تجسم یافته گی بنده است ، اما هنوز بنده از قید موانع آگاهی برای خود خلاصی نیافته است . در نزد هگل این خلاصی تنها در آگاهی محض حاصل می شود . آن شکل از آگاهی که از نفی همه ی آگاهی های ِ پیشین حاصل می آید ! انجامی که آغاز رهایی انسان به امری برای خود است . زیرا به باور هگل محصول کار به مثابه ی عینیت یافته گی اش در شکل کالا و قرار گرفتن آن در مناسبات نابرابر از بنده جدا شده است و دیگر متعلق به او نیست . به یک معنا از خود بیگانه گی بنده از کار او ضرورت نبرد را تا آگاهی محض در پیش روی تاریخ انسان قرار می دهد ! کاری که با مارکس و دریافت اش از مفهوم از خود بیگانه گی هگلی ، در چالشی تازه از روند آگاهی و رهایی انسان پی گرفته می می شود !
هگل می گوید : " خود آگاهی تنها در خود آگاهی دیگری به اقناع خویش دست می یابد " اما همین خود آگاهی و آینه سان بودِ دیگری که" من " از طریق او کشف می شود ، در رابطه ای آزاد و همسو و هماهنگ شکل نمی گیرد ، شکل گیری اش در پیکاری برای مرگ و زندگی نمود می یابد ! خود آگاهی دومین مرحله ی اودیسه ی ذهن در جست و جوی " من " است . در این مرحله چیزها از آن گونه که بر من مکشوف اند به در می آیند ، از این ـ این جا ـ و ـ اکنون در می گذرند تا در گونه یی متفاوت تر که نه این و نه آن است برای من به ظهور برسند . این جا " کلی" در تمام هستی اش به نمایش در می آید ، به این معنا که امور واقع در جزئیات اش هم قابل تعریف و تجربه پذیر است . امر واقعی از طریق دانشی که بر آن مترتب است شناخته می گردد ! این جا و در این مرحله امر واقعی چیزی فی نفسه و برای خود نیست ، به یک تعبیر آن یقین حسی پیشین حالا به درون من راه برده است و از هستی " در خود " به هستی " برای من " تبدیل شده است . اما همین دریافت از این که چیزی باید به هستی برای من باشد ، من را در چالش با خود که من کی ام و این که آن هستی رو در رو به هستی برای من تبدیل شود ، ورطه ای را بر من می گشاید که همانا این او کیست و این من چه گونه باید در برابر او به اثبات برسم ! این جا دو وجه شناخت از شناخت یقین حسی متمایز گشته است . ادراک و فهم ، که هر یک بر جنبه ای از شناخت خود آگاهی مؤثراند . تأثیرآن ها در یکی از خواص اشیاء می گوید و در دیگری قوانین مترتب بر آن ها را بر من می شناساند . حالا اودیسه ی هگل در جدال بین مرگ و زندگی ، خود آگاهی را به مرحله ای عبور می دهد که تاریخ آغاز می شود . آغاز تاریخ پیدایش دو نمود از من در مقابل هم و رو در روی با هم است که به جدال در می آیند ؛ دو " من " ی که یکی از طریق دیگری و هر دو از طریق پذیرش هم به مثابه ی دو عنصر متضاد و متناقض باهم رودر روی هم اند ! هستی انسان به مثابه ی انسان و پرسش از خود به مثابه ی وجودی برای خود بر او آشکار می شود ؛ و تلاش انسان چیست اگر نه این پرسش است که او خود در حقیقت خود چیست ؟ و کیست ؟ تمثیل تاریخی این پرسش ، حقیقت عینی و رخ داده ی تجربه ی بشری ست ! تجربه ای که اگر چه ظاهراٌ مشترک می نماید و مشترک نیز هست ، اما واقیت اش برای یکی عین حقیقت و برای دیگری ، غیر حقیقی ، کذب و در شکلی از وارونه گی بر او نمایانده می شود .
در عبور از بنده گی ! یک روز پس از شکست شهر ینا در سال 1806 میلادی بود که ارتش پیروز ناپلئون اول در برار این میراث بر انقلاب فرانسه که حالا در ردای امپراتوری همه ی تلاش های آزادی خواهی را در جلوه ی خود مجسم می یافت ، رژه می رفت که هگل نامه ای نوشت و در ان در ستایش او گفت : " امپراتور ، این جان جهان را دیدم که سوار بر اسب از سپاهیان خویش سان می بیند . به راستی احساس شگفتی ست دیدن چنین فردی که این جا در یک نقطه خلاصه شده است و نشسته بر اسب ، برسراسر جهان دست می یازد و بر آن چیره است ! " هنگامی که ناپلئون وارد ینا شد پدیدار شناسی روح به آخرین مرحله ی گذار پر فراز و نشیب خود رسیده بود تا در مطلق محض رنج سال های اضطراب رسیدن ِ روح به آگاهی را به پایان خویش برساند . رنج ریدن ، تنها رنج تلاش ذهنی نبود که در وجودی چون هگل خلاصه می شد ، بلکه رنج نوع انسان بود که می بایست از پس تمام فراز ونشیب های تاریخ به خود برسد و سرانجام دریابد که چیست او و کیست که تفاوت هایش را با دیگر انواع می بیند ، اما نمی داند که چه گونه بر خود واقف شود و خود را چه گونه باید بشناسد ؟ پدیدار شناسی روح نمود گار این مسیر تاریخی ست و این که این مسیر از چه مراحلی می گذرد تا سرانجام " من ِ " انسان از " فرد "گذر کرده باشد و در مسیری قرار بگیرد که از او" ما " یِ تاریخی بر فراز آید . یکی از تفاوت های اصلی فلسفه ی هگل با دیگر فلسفه های پیش از آن در پرداختن به مسئله ی " نفی " است !" نفی سرچشمه و نیروی برانگیزنده ی حرکت تاریخ " است . خواه این حرکت مربوط به فرد به عنوان فرد باشد و خواه مربوط به تاریخ جمعی یک قوم ، ملت ویا یک کشور . نفی در دیالکتیک هگل پایان آغاز است و آغازی ست که باید در در چرخه ی حرکت به سوی پایان ، چیزی را در تجربه در آوَرَد و شکل دهد که آنچه بوده است ، نیست . " مطلق " منزلگاه روندی ست که روح درآن به سامان می رسد . در سیر ِ به سوی سامان آگاهی و مراحل شکل گیری و تجلیات آن بروز می کند و از مرحله ای به مرحله ای خود را در تجربه های خود کشف می کند . این تجربه ها تا از" یقین حسی" و " فهم "از آن برگذرد وبه" خودآگاهی " و دانسته گی مطلق برسد باید از فرد شروع کند ، ازتجربه ی حس در طبیعت بی جان و حالات فرد از چُبود هستی خود به مثابه ی یک هست تا " هست " ی که در نهایت به خود می رسد ! سیر رسیدن در نزدهگل سیرنفی دگری در اثبات خود است و بالعکس نفی خود به مثابه ی موجودی اکنونی در پیشگاهِ دیگری ست که بر هستی غیر اکنون اش صحه بگذارد و بپذیرد که" من" آن "هست " ی ست که باید پذیرفته شود ! اگر تمام این سیر می بایست تادر یک مقوله یا یک نام دانسته شود و این نام در یک انسجام یافته گی به مفهوم برسد ، همانا این نام" آگاهی " ست . اما همین کلیت که برآن است تا تفاوت نوع را بیان کند تا در این تعریف بگنجد باید از شقه شقه شدن های چشمگیر و دوباره به هم پیوسته گی های برگذشته از وضعیت پیشین خویش برگذرد . بر گذشتنی که درهر پاره اش بخشی از" من" به مثابه ی عامل شناسایی برمنِ فرد به ظهور می رسد . یقین حسی آغازگاهِ این مسیر است ! اما پیش از آغازگاه در آمدی بر" من " رخ می کند و در من جوانه می زند : آرزو . . . یا میل و یا ذهن خواهشگر . آرزو تمنای من است ، من اشراف بر خودآگاهی ست . انسان از طریق شناخت من است که به خودآگاهی می رسد . حیوان از مرتبه ی ساده ی احساس فراتر نمی رود . در نزد حیوان" من" به مثابه ی سوبژکتویته مطرح نمی شود ، زیرا که او بر خویشتن آگاه نیست . آگاهی از خویش در انسان است که به پرسش در می آید و از اوست که من به مثابه ی" من "در زبان بر خویش آشکار می شود . اما همین من به خود نمی رسد مگر در آرزو . آرزو من را بر خویش کشف می کند و پرسش از من از آرزو بر می آید . آرزو آغازگاه جست وجو و سیر و نظر در خویش است تا به آگاهی از من منجر شود ! ، به یک معناآرزو رو در رویی با تقابل ها و تضادهایی ست که من را در برابر چیزی قرار می دهد که عامل اگاهی من از" من" است .آرزو انفعال ناپذیر است ، به خویش نمی رسد مگر با نفی آنچه که از آن بر می آید ؛ یعنی باید موضوع خود را نفی کند تا بر آورده شود . نفی وسلبیت از آن وجه ایجابی" من " است . من باسلب دیگری از موضوعیت اش است که به ظهور می رسد . آرزرو تا محقق شود که" من " از آن بیرون آید راهی پر مخافت در پیش دارد که رسیدنِ به آن ،" من " را در شرحه شرحه های گوناگونی بر من کشف می کند . نخستین وادی یقین حسی ست ! در یقین حسی چیزها همان گونه که هستند بر من مکشوف اند ؛ من در موقعیتی " این " ی" این جایی" و" اکنونی" فقط به توضیح چیزها می رسم ! با فاصله از آن ها در زمان و مکان تعریف پذیر کردن نمودشان به امور جزیی به اطلاق در نمی آید و لاجرم نه در تجربه ی آگاهی به تعمیم می رسد و نه در زبان به انسجام در می آید تا به تعریف برسد . از فرط ساده گی و بلاواسطه بودن ، از خود فراتر نمی رود و همین است که در زمره ی تعاریف کلی قرار می گیرد . در یقین حسی که نوعی شناخت است نه جزئیات محض در تعریف اند و نه تصور از آن ها در یک کلیت قابل حصول است ، زیرا که این شناخت به زبان راه نمی بَرد تا به مثابه ی یک تجربه تعمیم پذیر شود ! پس باید از آن گذشت . گذشتن از آن نه در شکلی اراده گرایانه و از پیش در نظر گرفته شده صورت می گیرد ، بلکه پرسش پیش رو در تعریف من از خود همچنان بی پاسخ مانده است ؛ و همین است که آرزو را در انفعال نمی گذارد تا در مسیر راهِ آگاهی به اقناع برسد و تن به سازش با" آنچه " هست بدهد ! آرزو برای این که به" من" ی انسانی برسد باید از جز منِ طبیعی مقابل خویش در گذرد تا خود نیز از طبیعی بودن خلاصی یابد . خارج شدن از وضع طبیعیِ آرزو ، ورود به مرحله ی " خود آگاهی" ست . آرزو در این مرحله است که من را بر من آشکار می کند !
نگذاشتی نگذاشتی تا آمدم که بگویم ماه را ببین که چه آرام ایستاده است در پشت پنجره و تیغه های نور اش چه برق می زند بر میز رو به رو و صفحه ی این کتاب را چه قشنک رج می زند از لای نرده های کرکره ، گفتی : خُب ، که ماه یعنی خیلی شاعرانه است ؟ تا آمدم که بگویم : این گونه نیست چیز دیگری از حکایتِ ماه در سرِ من است کرکره را بستی ! و ماه دیگر به شعرم نیامد و تو نیز بر من بسته شدی . می خواهم بپرسم : تو وماه ِ لُخت و آسمان چه کاره اید وقتی که به شعرم نمی آئید ؟ شهریار دادور ـ استکهلم 10 سپتامبر 2009
به ساحل که نزدیک می شوم گلی می بینم روئیده بر شن ماسه ها و اندام برهنه کرده بر آفتاب تا گرما و لذت یکجا در او ادغام شود . . . ! مرد ـ ماهی منم اغواگری که بود ِ خویش می طلبد و آگنس شیفته جانی ست که با تصور حلقه ی بازوان بر گردن ِ مرد ـ ماهی به تمام خود می رسد ! ناگاه "شور طبیعت فرو می نشیند . . ." دریا آرام است اکنون و آگنس رها شده به خود خودی ست که بر من ظهور می کند ، و من نیز در خود می شوم مرد ـ ماهی یی که با هیچ پیوندی آمیخته نیست ! شهریار دادور ـ استکهلم 1 سپتامبر 2009
4 نزدیک ترین و شاید متأثرترین نظریه پرداز زبیایی جی .آر . کالینگوود است . کالینگوود نیز بر استقلال هنر به مثابه ی امری شهودی ـ حسی و نزدیک به فلسفه نظر داشت . اوتفاوت عمده یی میان تعریف از هنر و صنعت به مثابه ی دهنیتی پیشینی می دید . کالینگوود به کار گیری صرف احساسات را در تبلور چیزی به نام هنر نفی می کند و هر نوع قصد و یا هدفی را که هنر داعیه ی پرداختن به آن ـ برای خود قائل است ، با " ایجاد سرگرمی " و یا " بازی " یکی می داند ! او با به کارگیری واژه ی "جادو " بر آن است تا تفاوت میان ارزش هنر و به کار گیری قدرت احساس را که برای قصد عملیِ ایجاد نوعی ارزش است نشان دهد . هر احساس پیشینی در اثر هنری نافی ذات آن است و این خطا ست اگر تصور کنیم که اثرهنری صرفاٌ برگردان احساس هنر مند پیش از خلق اثر است ! کالینگوود هر تجربه ی پیشینی را فاقد اعتبار در اثر هنری می داند . برای او بیان و تخیل اعتبار عمده ی اثر هنری ست . به این معنا که امری درونی را که در هنرمند با نوعی آشوب همراه ست در قالب اثر هنری بیرونی می کند . به تعبیری " هنر روند کشف خویشتن است ، بیان خود است ! " کالینگوود می گوید :" هنر امری تجملی نیست ، و هنر بد چیزی نیست که بتوانیم با آن مدارا کنیم . خود شناسی اساس هر قسم زندگی ست که فراتر از سطح نفسانی محض تجربه می بالد و به بار می نشیند . . . هر گفتار و کرداری که یکایک ما از خود بروز می دهیم اثر هنری ست . این امر به حال هر کدام از ما مهم است که نباید در این ابراز ، هر قدر هم که دیگران را فریب می دهیم ، خود را فریب دهیم . اگر هر یک از ما در این باب خود را فریب بدهیم ، بذری در .جود خود کاشته ایم که اگر ریشه کن نکنیم ، چه بسا رشد کند و به صورت نوعی شرارت در آید ، نوعی بیماری روح ، نوعی حماقت و بلاهت و ـو دیوانه گی ! هنر بد ـ آگاهی فاسد ، ریشه ی واقعی شّر است !" علاوه بر این کالینگوود با تاریخی کردن کار هنر ، رابطه ی میان هنرمند و جامعه را نه نوعی تعهد و یا مسئولیت ، بلکه با دریافت احساس جمعی از نگاه هنرمند می بیند . هنر را در بی واسطه گی با فرایند های تاریخی توضیح می دهد و همچون کانت بر وجود حس مشترک صحه می گذارد و از این حیث بر اجتماعی بودن هنر تأکید دارد . "کار هنرمند بیان احساسات است . و یگانه احساساتی که او می تواند بیان دارد آن هایی ست که طعم شان را می چشد . یعنی احساسات خودش . . . ! اگر او اهمیتی برای نظر مخاطبان اش قائل می شود ، تنها دلیل اش این است که تصور می کند احساساتی که او سعی در بیان آن ها داشته است میان او و مخاطبان اش مشترک است . به تعبیر دیگر، او کار هنری اش نه همچون تلاشی که خودش می کند ، بلکه همچون کار جمعی به نمایندگی از اجتماعی که به آن تعلق دارد عهده دار می شود !" لغزندگی احساسات و عواطف، گونه گونی تخیل و بیان ، تفاوت تجسم از نگاهی به نگاهی و دریافت فهم از آن چه که در ذهن نسبت به امری عینی می گذرد ، تعریف مقوله ی هنر را مشکل می کند ! اما با این همه هنر مقوله یی ماورایی نیست تا با هر دریافتی از عینیت زدایی قابل توضیح باشد . امری ست انسانی و در ربط با مسائل انسانی ست که تعریف پذیر می شود ! هر چه تحول تاریخ پیچیده گی می آفریند ، پیچیده گی مفاهیم نیز دریافت های ذهن را از مسائل سنگین تر می کند . هنر مقوله یی ذهنی ست که امر تعریف پذیری اش جدای از تحلیل و دریافت عینیت موجود نا ممکن است ، تمام روند تعریف پذیر کردن آن حکایت از پیوند هنر با زندگی انسانی دارد ؛ و لاجرم در ربط با همین مسئله است که تعابیر مختلف را ممکن می سازد ! روند تحولات پس از روشنگری و پیدایی رمان به مثابه ی گونه ی هنری متفاوتی که دنیای نو را به مکاشفه می کشاند و نیز تعمق نگاه و ذهن رمان نویس در خلق بازآفرینی اسطوره های تاریخی و رجعت پذیر کردن جهان ذهن به سرچشمه های زیبایی آفرین تراژدی و درام و قرار دادن انسان مدرن در بطن و پیکره ی دیدن از منظر محتومیت وجودی اش ، مقوله ی زیبایی شناسی را در کشاکش انسان معاصر با مفاهیم سرنوشت ـ اختیار ـ التزام و تاریخی گری به امری ملموس تر با او مبدل کرده است . ما هر تعریفی که از هنر و زیبایی داشته باشیم و به هر مقدار که از خویش و جهان خویش فاصله بگیریم و یا به آن نزدیک شویم ناچاریم با هنر به مثابه ی مقوله یی که مربوط به " ما " ست گفت وگو کنیم ! گفت وگوی ما با جهان مان به هر زبان که باشد ، تاریخی ست و شاید حق با هگل است که درپدیدارشناسی روح می گوید : "فقط انسان دارای قدرت تحقق خود است . دارای قدرت این که در تمام فرایندهای شدن ـ سوژه ی خود تعیین گر باشد ، زیرا فقط او دارای در کی از بالقوه گی و دانشی از انگاره هاست ! " هگل انسان را در برابر خودش قرار می دهد . سهم این نگاه بر تمام فرایند های تحول نظری زیبایی شناسی پس از هگل چندان است که لوکاچ و هایدگر از جمله راه گشای همین نگاه تاریخیگری به مقوله ی هنر در چالش با انواع نظریه های روان شناختی ـ ساختار گرایی ـ پساساختارگرایی ّ شالوده شکنی و تمام نحله های دیگر پست مدرن هستند . هنر با هر دریافتی از آن ، با انسان است که زمینی می شود و وجه زیبایی شناختی آن از تعلقات انسان به دنیای خویش است که معنا می شود .کالینگوود می گوید : " هنر سیر و تماشا نیست ، عمل است . نقش پذیرنده ی صرف نیست ، بلکه نقش همکار است ! " شهریار دادور ـ استکهلم ژانویه 2008 منابع و ارجاعات نقد قوه ی حکم : کانت . ترجمه ی دکتر عبدالکریم رشیدیان تاریخ فلسفه : کاپلستون . گروه مترجمان فلسفه ی هنرها : گوردون گراهام . ترجمه ی مسعود علیا کلیات زیبایی شناسی : بنتو کروچه . ترجمه ی فؤاد روحانی چیستی هنر : اسوالد هنفلینگ . ترجمه ی علی رامین مبانب فلسفه ی هنر : آن شپرد . ترجمه ی علی رامین حقیقت و زیبایی : بابک احمدی جامعه شناسی رمان : جورج لوکاچ . ترجمه ی محمد جعفر پوینده جان و صورت : جورج لوکاچ . ترجمه ی رضا رضایی نظریه ی رمان : جورج لوکاچ . ترجمه ی حسن مرتضوی نقد تکوینی : لوسین گلدمن . ترجمه ی محمد تقی غیاثی
3 نظریه ی زیبایی هگل و راه بردن به فهم آن نه آسان است و نه جدا از فهم فلسفه ی او قابل حصول است . می دانیم که هگل زبانی پیچیده و دیریاب دارد ، به خصوص که این زبان در منطق او که با دقت و فراستی در خور ، در جهت دقیق کردن تعاریف پیش می رود به کمال می رسد ! هگل در فلسفه ی هستی شناسانه اش با توجه به اهمیتی که در تعریف از" تعین " به دست می دهد در پی هنجار کردن و معنا بخشیدن به مقولات در جهت فهم پذیر کردن مفاهیم است . او همه چیز را به کار می گیرد تا" ایده ی مطلق " یا همان" آگاهی محض که رسیدن به کمال کطلوب او ست محقق شود . زیبایی شناسی هگل جدا از دریافت او از فلسفه ی تاریخ اش میسر نیست ، چه او از همین دیدگاه است که مراحل مختلف هنر را می بیند . او بر گذشتن روح از مراحل مختلف آگاهی ـ صیرورت و بر کشیده شدن آگاهی را از مراحل مختلفی که تاریخ در خود دارد از آثار و نشانه ها یی که انسان در این مسیر از خود به جای می گذارد می شناسد که با دریافت وفهم او[ انسان ] از آن مراحل گره خورده است ! همین گره خورده گی در یافت و فهم در آثار و نشانه ها دریافت زیبایی شناسانه ی انسان است از آن چه که می آفریند . بی گمان سهم شناخت شناسی کانتی در فلسفه ی هگل کم نیست ، اما اگر برای کانت زیبایی شناسی با دریافت ها ی ذهنی و تا حدودی فاهمه ای در معنا ست برای هگل ارزش گذاری و هنجار کردن و به معنا در آوردن هنر ـ نظریه ی زیبایی شناسی او را معین می کند ! و این همه برای او که یکی از بلند پرواز ترین فیلسوفان جهان است در جهتی به تعریف گرفته می شود تا ایده ی مطلق او را کمال بخشد . شاید میراث زیبایی شناسی هگل و دریافت های او و آن دستگاه نظری قاعده مند که در منطق او جلوه گر است سرچشمه ی گوارای نوشندگانی ست که بعد ها و در زمان ما به فیلسوفان و نظریه پردازان زیبایی شناسی نام آور شدند . بی شک همه ی نحله های متقاوت نظری در باب زیبایی در دوران بعد از هگلی از تأثیر فلسفه ی او و به خصوص تاریخ و منطق او در امان نماندند . دریافت شگرف و متفاوت مارکس از هگل و به کارگیری نگاه هگل به تاریخ و نیز متحول کردن عناصر دستگاه نظری هگل در نقد تاریخ و فلسفه ی او از جانب مارکس در دریافت های فیلسوفان معاصراز امر زیبایی ـ همه حکایت از تأثیر شیوه و نگاه هگل به هستی شناسی و فلسفه ی تاریخ و هنر او دارد . هنجار پذیر کردن و ارزش گذاری هنر ـ زیبایی شناسی را در تقابل با دریافت های مشخص کانتی قرار می دهد . همین تقابل و چالشگری پایه ها و عناصری را به وجود می آورد که نظریه های زیبایی را از تعاریف پیشینی فراتر می برد ، که پرداختن به همه ی آن ها در حوصله ی این مقال نمی گنجد ؛ اما شاید از این میان تأثیر پذیری بندتو کروچه ، جی . آر . کالینگوود ، جرج لوکاچ ، هایدگر و حتی برخی از زیبایی شناسان و فیلسوفان پست مدرن از تعابیر زیبایی هگل قابل چشم پوشی نباشد ! بندتوکروچه در تقابل با نظریات شلینگ و هگل که به گونه یی بر رابطه ی فلسفه و مذهب در هنر و زیبایی شناسی نظر داشتند و نیز در نقد نگاه طبیعت گرایانه ی تن و ورسم در ایتالیا که هنر را در رابطه با مشاهدات تاریخی و کاوش های متکی بر اسناد می دید و نیز در تقابل فلسفه ی صورت گرایان انگلیسی و پیروان هربارت که هنر را از وجهه ی نظر به علوم ریاضی می نگریستند ـ بر آن است که هنر عبارت از " شهود " است و نیز این که هنر کار خیال است . با این همه کروچه در معنا دهی و معنا یافته گی هنر تاثیر شلینگ و هگل را نه تنها انکار نمی کند بلکه از آن جا که این دو بر شرایط الزامی دانستن رابطه ی خیال با منطق و هنر تأکید داشتند را می ستاید و نزدیک ترین نگاه به نگاه خود می داند . او در جای جای نظریه ی زیبایی اش ، از هگل در پالایش کردن مقوله ی هنر از علوم دیگر و پیوند آن با فلسفه ستایش می کند . اما برای او هنر نه برایندی تاریخی آن گونه که در نزد هگل بود و لاجرم رو به انحطاط و نابودی دارد بلکه در پیوند با در یافت های انسان از هستی خود او قابل توضیح است ! برای کروچه شهود یک عمل نظری ست و بنابراین در نقطه ی مقابل هر گونه کار عملی ست ! او دریافت شهودی را نه راه یافتن به حقیقت می داند و نه به نفی آن نظر دارد . دریافت شهودی برای او اصل دانستن تصور است به اعتبار نفس تصور . تصدیق این نکته که جای تصور جز در عالم معنویات صرف نیست ! کروچه معتقد است با پیدایش نظریه ی سوبژکتیویسم ما برای نخستین بار به طور جدی و دقیق وارد جهان فلسفه می شویم . زیرا پیش از آن فلسفه با ادغام شدن در توضیح پذیر کردن سایر علوم نتوانسته بود به جوهر خود که همانا پرداختن به مسائل روح و محسوسات است برسد ! همین رسیدن به فلسفه به مفهوم حقیقی خویش هنر را نیز در بیان زیبایی شناختی به مفهوم تازه ا ی می کشاند که ما زیبایی شناسی را مربوط به دوران جدید به مثابه ی مقوله ی مستقل و به جوهر خود دست یافته تلقی می کنیم . این استقلال در فلسفه و رسیدن فلسفه به جوهر خود لاجرم هنر را که امری مربوط به محسوسات و ذهنیت است در رابطه ای مفهوم تر به مقوله ی خیال و تصور معنا می کند . چه سرچشمه ی هنر به اعتبار ملحوظ داشتن احساسات و عراطف است که به مثابه ی تجسم اشتیاق و رسیدن به چیزی و نه الزاماٌ کسب آن در ما سر بر می کند ! " هنر اشتیاقی ست که در دایره ی یک تجسم محصور است ، در هنر نه اشتیاق بی تجسم وجود تواند داشت و نه تجسم بی اشتیاق ! " دریافت شهودی هنر برای کروچه آن ضربه ی ناگهانی و بر انگیختنی یی است که تصور از چیزی را در لحظه و آن در ما زنده می کند تا در غرابتی از تعابیر جان بگیرد . " در حقیقت شهود نتیجه ی یک تصور است ، نه یک مجموعه ی نا مربوطی از تصورات که به وسیله ی یاد آوری تصورات کهنه به دست می آید ، یا از این طریق حاصل می شود که انسان به میل خود یک تصور را با تصور دیگر بیامیزد و مثلاٌسر ِ آدمیزاد زا با گردن اسب پیوند دهد و یک بازی کودکانه دست و پا کند ! " کروچه نیز مانند هگل بر وحدت ممضمون و قالب در اثر هنری تأکید دارد و هیچ یک را بر دیگری ارجح نمی شمارد و معتقد است هنر بودن اثر هنری به واسطه ی رابطه ای ست که بین آن ها " قالب و مضمون "وجود دارد ـ یعنی به علت وحدت آن است که اعتبار دارد ! نظریه ی زیبایی کروچه پر دامنه ترین نظریه ی پس از شلینگ ، کانت و هگل است ، آن چنان که هیچ نظریه پرداز دیگری بی تأسی از او در این عرصه اظهار نظر نکرده است .
2 اگر برای افلاتون امر خیر و دست یابی به حقیقت در آثار هنری حائز اهمیت است [ اگر چه او آن را مورد تردید قرار می دهد] اما برای ارسطو لذت و بهره مندی اثر مهم است . زیبایی شناسی ارسطویی با ترجیح جنس در تقابل انتخاب زیباشناختی ، زیبایی عینی واقعی را از زیبایی یی که تنها به میل مربوط است تشخیص می دهد ! برای ارسطو امر زیبا صبغه ای از اخلاق را در خود درارد تا آن جا که گاه تمایز امر زیبا و امر اخلاقی در تعریف زیبایی مشکل می شود . اما با این همه برای ارسطو زیبایی امری ست که با اندازه و نظم قابل سنجش است ! او در فن شعر می گوید : زیبایی مسئله ی اندازه و نظم است ! و بر همین نظر است که اعلام می کند موجود زنده برای آن که زیبا باشد باید در اجزاء اش نظمی وجود داشته باشد ! برخلاف افلاتون ارسطو تقلید را امری غریزی و طبیعی برای انسان می شناسد و بر این باور است که با تقلید و باز نمایی از چیزی ما به نوعی لذت می رسیم که اگر با موضوع آشنایی داشته باشیم به کمک تقلید و باز نمایی از آن به حقیقت موضوع می رسیم . ارسطو در زیبایی شناسی خود با تعریف پذیر کردن تمام جنبه های خلاقیت ذهنی اعم از شعر ، نقاشی ، موسیقی ، تراژدی وکمدی ، در حقیقت آن دریچه ی گشوده ی افلاتونی را به دری گشاده بر نظریه پردازی در چرایی و کارکرد اثر هنری ـ هنرمندی و تأثیرات احتمالی یا یقینی آن مبدل می سازد . بر آیند نظریه ی زیبایی شناسی افلاتونی ـ ارسطویی نظریه ی زیبایی فلوطین است . فلوطین در تقابل با آن ها به وجود آگاهی زیبایی در ذهن هنرمند پیش از خلق اثر توجه دارد . او مثال سنگ پیش از تراش و پس از آن را به میان می کشد . فلوطین به تأسی از ارسطو بر وجه تناسب و اندازه ی نسبت اجزاء به یک دیگر و نسبت آن ها به کل نظر دارد . اما برای او خوش آیندی احساسات و ادراکات حسی از امر زیبا سرانجام به نفی تناسب و اندازه و هماهنگی می انجامد ! می توان گفت که دریافت فلوطین از زیبایی با ربط آن به روح و جان آدمی و نیز راهبرد آن به آگاهی هم صبغه ای از نوعی دریافت عرفانی و شهودی از زیبایی را در خود درارد و هم این که با یکی انگاشتن زیبایی ونیکی بر وظیفه ی اخلاقی از امر زیبا انگشت می گذارد ! به علاوه که زیبایی در نزد فلوطین جدای از مرتبه ی شهودی و عرفانی اش در" جهان معقول " است که به ادراک می رسد . با تعریف پذیر کردن خلاقیت های دهنی توسط ارسطو ست که هنر به تعریفی از خود دست می یابد تا بعد ها " زیبایی شناسی " به مقوله ای از مقولات ذهنی تبدیل گردد . الکساندر گوتلیب باومگارتن با پیش کشیدن نظریه ی " هنر آزاد " تفاوت میان زیبایی هنری و زیبایی طبیعی را بیان می کند . زیبایی هنری و دریافت از آن تبدیل به یکی از اساسی ترین مباحثی می شود که بعد ها و به خصوص پس از دوره ی روشنگری در حیطه ی تفکر تمام فیلسوفان گنجانده می شود و هر فیلسوف و نظریه پرداز زیبایی شناسی و هر منتقد و شاعری و یا هنرمندی به فراخور دریافت خود از این مقوله به آن می پردازد ! گر چه پیش از کانت فیلسوفانی چون لایب نیتس و ولف و شاعران و نظریه پردازانی چون وردزورث و کولریچ و ولتر و دبدرو و کمی پیشتر لسینگ و و گوته در مورد زیبایی و مفهوم آن ـ اثر هنری و انتظارات و چشم انداز های آن نظریه پردازی کرده بودند ، اما با کانت و نقد قوه ی حکم اوست که زیبایی شناسی به دریافت های پس از روشنگری می رسد . کانت با پیش کشیدن" انقلاب کپرنیکی" در واقع انقلاب در مفاهیم و برداشت ها را پیش می کشد . او امر زیبا ـ تعریف از آن ـ رابطه ی آن با حس و ادراکات حسی ـ رابطه ی زیبایی با آگاهی و سر انجام امر زیبا را در شناخت شناسی بررسی می کند . نقد قوه ی حکم کانت با تأثیر از مفهوم زیبایی شناسی باومگارتن و در رد نظریات او که احساسات و ادراکات حسی ما تمایز میان دریافت زیبایی هنری و زیبایی طبیعی را ممکن می سازد ، بر وجه تخیل ما و سهم آن و" شاید متحد با مفاهمه " تأکید می ورزد و معتقد است که " حکم ذوقی " حکمی زیبایی شناختی ست . " برای تشخیص این که چیزی زیبا ست یا نه تصور را نه به کمک فاهمه به عین برای شناخت ، بلکه به کمک " قوه ی متخیله"[ شاید متحد با فاهمه] به ذهن و احساس لذت و اِلم آن نسبت می دهیم . بنا بر این حکم ذوقی به هیچ وجه نه یک حکم شناختی و در نتیجه منطقی ، بلکه حکمی زیبا شناختی ست که از آن چنین بر می اید که مبنای ایجابی آن فقط می تواند مبنایی ذهنی باشد ! هر نسبت تصورات حتی هر نسبت ادراکات حسی ممکن است عینی باشد که در این صورت دال بر عنصر واقعی یک تصور تجربی ست ، مگر نسبت تصورات با احساس لذت و الم که دال بر هیچ چیزی در عین نیست ، بلکه در اثر آن ذهن چگونه گی متأثر شدن اش را از تصور احساس می کند . این حکم کلی که نخستین حکم ماندگارترین اثر کانت است مبنای تمام استدلالات او در تحلیل امر زیبا ـ امر والا ـ دیالکتیک قوه ی حاکمه ی زیبایی شناختی و روش شناسی قوه ی حاکمه ی زیبا شناختی ست ! کانت با پیش کشیدن تمام جلوه های ذوق و دریافت های قوه ی تخیل از مسئله ی زیبایی ـ زیبایی را نه امری عینی و نه امری ذهنی که با فاهمه سر و کار داشته باشد می داند ، بلکه آن را گونه یی از خوشایندی و ذوقی به تعریف در می آورد ! تفاوت نگاه کانت به امر ذوقی شاید در این باشد که برای نخستین بار بر جنبه های روان شناختی و ربط آن با امر زیبا ووالا در تحلیل از زیبایی یی شناسی تأکید می شود . اشراف کانت بر نقد دیالکتیکی مقولات و راه بری او به گسترش مفاهیم ، مقوله ی زیبایی شناسی پساکانتی را از انتزاع نظر و انضمامیت دریافت به حوزه ی تعاریف کلی وحدت جزء و کل و رابطه ی دیالکتیکی این دو را با هم و نیز رابطه ی زیبایی را با امر آگاهی به مرحله ی تازه ای می کشاند که با دریافت های هگل از مسئله ی آگاهی روح و سیر تحول آن با زیبایی شناسی و تاریخ و نیز محدوده ها و فرافکنی ها ی آن در مباحث فلسفی و نظری مؤثر می افتد ! اگر کانت ذوق و تخیل ما و نوعی خوشایندی و لذت را در مورد زیبایی در نظر دارد و تأثیر این دریافت را در اذهان نظریه پردازان پس از خود به یکی از پرنفوذ ترین نگاه ها به امر زیباشناسی پس از افلاتون و ارسطو تبدیل می کند ، اما با دیوید هیوم است که " تجربه های حسی " و اتتقال این تجربه ها در معنا دهی به زیبایی دریچه ای دیگر بر نظریه ی دریافت از زیبایی شناسی گشوده می شود . او در مقاله اش با عنوان" معیار ذوق " بر این باور است که" قواعد هنر بر اساس مشاهده ی احساس های مشترک طبع آدمی ایجاد شده اند . اساس آن ها همان اساس همه ی علوم دیگر ، یعنی تجربه ا ست . قواعد هنر چیزی جز یک سلسله مشاهدات عمومی نیستند که در باره ی آنچه در همه کشورها و درهمه ی روزگاران خشنود کننده تشخیص داده شده اند ، صورت گرفته اند ! " بدینسان دیود هیوم امر انتقال حس از طریق تجربه والقاء گری آن را از حسی به حسی ممکن می داند و آن را عمومیت می دهد ! با این نگاه شاید چنین تصور شود که دریافت ذوقی کانتی که امری مربوط به قوه ی تخیل ما از امر زیبا ست کم رنگ می شود ، اما اگر چه انتقال تجربه وجه بارز نگاه هیوم است ، او نیز این تمایز را در دریافت از زیبایی قائل می شود که می گوید : " هر چند اصول مربوط به امور ذوقی عمومیت دارند و تقریباٌ نه کلاٌ در همه ی آدمیان یکسان اند ولی شمار اندکی از آن ها از نظر دادن در باره ی هر اثر هنری با قرار دادن احساس خود به عنوان معیار زیبایی ، اهلیت وشایستگی لازم را دارند ! " شناخت شناسی کانتی در باب زیبایی عمده ترین نظریه در باب زیبایی شناسی پس از روشنگری ست .اما با نظریه ی زیبایی شناسی هگل است که ما به نقظه ی اوج و نتیجه ی نهایی کل جریانات زیبایی شناسی اروپایی می رسیم . "هگل البته با تفاوت هایی ـ تمام گفته های کانت و شیلر ـ شلینگ و زولگر را اگر بخواهیم خود را به واضع ترین پیشینیان او محدود کنیم ، جمع بندی می کند و آن را در نظامی زیبا شناختی وارد می کند که به نوبه ی خود بخش کوچکی از فلسفه ی همه جانبه ی ذهن وتاریخ و طبیعت است . امروزه دریافته ایم که هگل یکی از مؤثرترین رجال تاریخ بشری است ! "
زیبایی شناسی ، دریافت ها و تعابیر 1 راه بردن به مفهوم زیبایی شناسی در پیوند با در یافت از معنای هنر است که متداول ترین و در عین حال پذیرفته ترین روش ممکن بر این امر است . اما همین به ظاهر متداول ترین و پذیرفته ترین روش ، تاریخ پرسش از این مقوله " زیبایی شناسی " را به درازای تاریخ فلسفه و نظریه در معنا دهی به مقولات ذهنی بشر می کشاند ! زیبا ، زیبایی ، خوش آیند ، خوش آمده گی و همچنین لذت بردن و در حالتی از درون ِ جان قرار گرفتن و به گونه یی از خوشی دست یافتن ، و توصیفی از آن که از توصیفات روزمره گی خارج است ، به دست دادن ، امری است که در ربط با دریافت ذهنی از مقوله ای قابل حصول است که ما آن را در اثر هنری می شناسیم . اثر هنری برداشت و دریافت هنرمند است از آن چه مشاهده می کند ؟ احساس می کند ؟ می اندیشد و ابراز می کند ؟ تفاوت این دریافت با دیگران از چه جهت است ؟ این تفاوت که در چشم بیننده و یا دریافت های حسی او و نیز معنا دهی به اثر خود را بر می نمایاند ، در تعریف هنرمندانه از موضوع می گنجد ؟ یا ما نمایش و تبارز هنرمندانه از موضوعی را در وجهی ورای آنچه که در موارد دیگر در تعریف می آیند به تعریف می کشیم ؟ این وجه تفاوت که با دریافتی حسی تر ، عاطفی تر و ریز بین تر در ما سر بر می کند ، وجه دریافت زیبایی شناختی ما از موضوع اثر هنری است . برای تعریف زیبایی شناسی ، خود اثر هنری ست که این تعریف را میسر می سازد . و گر نه زیبایی شناسی مقوله یی نیست که بتوان به طور مجرد و انتزاعی به آن دست یافت . زیبایی امر درونی اثر هنری ست ، همزاد و هم پیوند با آن است . هنرمند آن را نمی آفریند ، چیزی نیست تا هنرمند به آن اضافه کند ، بلکه آن گاه که اثر از اعمال نفوذ هنر مند فارغ شد خود را به نمایش می گذارد . با استقلال اثر از هنرمند است که زیبایی اثر به دریافت زیبایی شناسی راه می بَرَد ! مقوله ی زیبایی شناسی به مفهوم امروزی نخستین بار توسط باومگارتن به کار برده شد . اما تفاوت نگاه زیبایی شناختی از نگاهِ روزمره گی به امور و راه بردن به چگونگی معنا دهی و دریافت از اثر هنری قدمتی شاید به قدمت تاریخ اندیشگی بشر داشته باشد ! با افلاتون بود که این نگاه متفاوت به سئوال اساسی دریافت از اثر هنری مبدل شد . او بود که در کتاب دهم از جمهوری در گفت وگوی با کلاوگن دریافت تقلید و بازنمایی را به چالش کشید . تقلید و بازنمایی ، روایت سوم از حقیقت است که بنا به گفته ی افلاتون در اثر هنری به القاءگری می رسد ! افلاتون با پیش کشیدن این سئوال اساسی که اثر هنری شعر حماسه تراژدی و نمایش قرار است چه چیزی در رسیدن به مدینه ی فاضله ی او را هموار سازد از کلاوگن می پرسد : آیا ما می توانیم او را سازنده ی تخت بنامیم ؟ گفت : آری ! او را می توان سازنده ی تخت خواند . گفتم : بسیار خوب ، آیا سازنده ی چیزی را که از حقیقت سه مرحله دور است مقلد می نامی ؟ گفت : آری ! گفتم : بسیار خوب ! این نکته را در نطر داشته باش ، آیا هنر نقاشی ذات و ماهیت چیزها را مجسم می سازد یا نمود و صورت آن ها را ؟ به عبارت دیگر ، نقاشی تقلید حقیقت است یا تقلید ظاهر ؟ گفت : تقلید ظاهر و نمود ! گفت وگوی افلاتون با کلاوگن بر آن است تا راه بردن به حقیقت را تنها از طریق دانایی بر آن ممکن سازد ، زیرا به گمان افلاتون تقلیدگر ـ هنرمند با مجسم کردن نمودی از حقیقت چیزی قادر به دریافت حقیقت آن چیز نیست . این امر برای افلاتون که کمال مطلوب را در مفید بودن و سودمندی چیزی می داند تا آن حد حائز اهمیت است که کار شاعری را کاری عبث و دور از حقیقت و نوعی فریبکاری می داند . او می گوید گفتم : اکنون که از این تحقیق فارغ شدیم در تعریف از مقلد وقت آن است که به شاعران تراژدی نویس خصوصأ به هومر که آموزگار و پیشوای ایشان است بپردازیم . گروهی می گویند آن شاعران همه ی فنون و هنرها را می شناسند و به همه ی مسائل مربوط به فضیلت و رذیلت بشری و همه ی امور الهی واقف اند ، زیرا شاعر خوب اگر موضوع گفتار خود را نشناسد نمی تواند در باره ی آن شعری زیبا بسراید ؛ پس لازم است این نکته را بررسی کنیم که آیا آن گروه نیز مردمانی ساده لوح اند که با مقلدانی برخورده و در نیافته اند که آثار آنان مشتی تصویر فریبنده و سه مرحله از حقیقت دور از حقیقت است و ایجاد آن ها بی آشنایی به حقیقت دشوار نیست ؟ یا عقیده ی ایشان درست است و شاعران به حقیقت همه ی موضوعات گفتار خود دانا هستند ؟ گفت : آری ، این نکته را باید روشن کنیم . گفتم : اگر کسی بتواند هم خود چیزی را بسازد و هم تصویر آن را آیا گمان می کنی همه ی عمر خود را به ساختن تصویرمی گذراند و تصویر را برتر از اصل می شمارد ؟ گفت : نه ! گفتم : پس اگر اصل چیزی را که تصویری از آن نمایان می سازد به راستی بشناسد وقت خود را صرف اصل می کند و بدین سان آثار بزرگ و حقیقی از خود به یادگار می گذارد تا به جای این که او ستایشگر دیگران باشد ، دیگران به ستایش او زبان بگشایند ! رّد نظریه ی تقلیدوعبث بودن کار هنری شاید نخستین نظریه ی زیبایی شناختی طبیعت گرایانه است که افلاتون را می توان مبدع آن دانست . اما افلاتون با نگاه به امر خیر و سودمندی اعمال انسانی ، با طرد کردن شاعران از آرمان شهر خود دریچه ای می گشاید که بعدها و در طول زمان محل مناقشه و کشمکش نظریات گوناگون در باب چند و چونی در تعریف از هنر و زیبایی شناسی ست . ا فلاتون با پیش کشیدن نظریه ی تقلیدو یا حقیقت ، ارسطو را بر آن می دارد که در باب زیبایی ، فن شعر ، محاکات ( تقلید ) تراژدی ، کمدی ، تفاوت های صنعت گری و نقاشی و نمایش به تفصیل بحث کند .
کمی دیرتر اگر بپاید این شب مؤذن از بانگ صبح باز خواهد ماند و پیچیده بر خود گرمای مطبوعِ شولا را به انکار بر بانگ ِ" یا ایها المدثر " ترجیح خواهد داد ، و خواهد گذاشت تا آفتاب بر خوابزده گان ِ هزاره های جهل بتابَد و آن گاه جامه بتکاند بر خویش به عمد که لحظه ای به خواب شدم تا جهان تان بر آب شود و لابد خواهد گفت : رستگاری تان اگر این است بگذار که " لوط " شود این سرزمین تا " هبل " دوباره به جایگاه خدایی ش دیده شود ! کمی دیر تر اگر بپاید این شب معجزه گر خود بر انکار خواهد شد تا انتخاب خدا بر خلق ممکن شود . شهریار دادور ـ استکهلم 27 اگوست 2009
هنوز هیچ ننوشته ام از آنچه که می بایست آخرین باشد . آخرین صورت از تزلزل خویش به در نیامده است تا در کمال ِ غنای ِ جان یگانه شود بی هیچ واسطه ای ! " مایه ای مایه ای ، طبیعت ِ بزرگ بگذار رؤیایم را آغاز کنم " * آن سوی ِ خاطره های هنوز نیامده چیز هایی به" عکس " می شود که اگر از تاریکخانه ی ظهور بگذرد . . . شاید من این گونه نباشم که تا کنون بوده ام ! در عکس این گونه دیده می شود ـ من لاغر اندامی استخوان به در آمده از پوست که زهِ کمان کشیده با آخرین توان تا تیر به جان خود بنشانَد ، هدف ـ منم ! نزدیک نه . . . چند صد متر فاصله اگر باشد بهتر است . در عکس این گونه دیده می شوم من آخرین صورت از تزلزل خویش حالا به در می آید ! * کیتس شهریار دادور ـ استکهلم 23 اگوست 2009
چیزی باید رخ می داد تا شکاف میان ما به درّه منتهی می شد . درّه حالا" آن جا "ست تو آن سو به راه خود ومن این سو به کار خود . گزینه ای اگر بود ما هر یک گزینه ی خویشیم تک گوی ِ هم که هیچ نمی گوییم مگر خودِ خویش که مکشوف می شود بر ما ؛ و با این همه تو از من به تعریف می شوی و من از تو به نشانه می رسم . درّه میان ما ـ ما را به هم نمی رساند ما را به هم نمایه می کند ! 26 جون 2009
ناهوشیاران به گوش اند .. . گوش ها به گفتار و گفتار به هَرج می رود در ازدحام کوچه های پُر و پُری به لبریخته گی می رسد ، و از لبریخته گی ست که هرج به چیزی زائد تبدیل می شود تامعجزه ی گفتار بر ابژه ی بر" خاک نشسته گی " سر شود ! دریغا که چشم گاهی مغفولِ گوش می شود و باور ِ شب نشسته گان را در فریب زبان به آفتاب روز می برد ؛ و گاهی افسون معجزه شب را تا صلوة ظهر د رچشم و گوش نا هوشیاران چکه می کند تا لبریخته گی به چیزی زائد وا نموده نشود ! مرگ عریان اما از لبریخته گی ست که هیچ شکوهی به معنای مرگ با وقار نمی دهد ! شهریار دادور ـاستکهلم 27 جولای 2009
من می توانم تا پایان جهان هر چه که تو بخواهی ریسمان به شکل در آورم یعنی ببافم رشته به رشته از نخ به نخ و طرح بریزم از آنچه که تو می پسندی ؛ امّا مپندار که استاد چیره دست این کار گونه گونی ام یا هر چه که باید به طرح های من راه می برد آن گونه که تو می خواهی ! من طراح لحظه های خودم نقاش رشته های نخ به نخ ِ فکر های خود همین . من شاعرم ! شهریار دادور ـ استکهلم 29 فروردین 88 18 آپریل 2009
این که چیزی به رخ دادی تبدیل می شود همه ی آن چیزی نیست که باید از آن چه که بوده است عبور کند ! گاهی رخ دادی نمودِ نارسایی ِ رخداده های پیشین است . فریب ِ تغییر جذبه ی پر رنگِ تکمیل شده گی ست ، و این همه ی آن چیزی ست که راه را به بی راهه می برد ! راه نو سنگلاخِ پا نخورده ی پیش ِ رو ست که بر گذشتن از آن " ره رو" را به هراسی وسواس گونه می کِشد "رفتن یا نرفتن " تمام مسئله این است . شهریار دادور ـ استکهلم 19 جولای 2009
|
About
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
شهریار دادور
سروده هایم |