|
بی هیچ وقفه ای درکار نوشتن به کار عنکبوت می ماند شعر من که می تند
کارتنک هایش را آرام و تا حدودی نامریی از چشم ِ مگسان ِ پَران ِ در هوا . هر شعر گورستان جمعی کلماتی ست که شاعر کشیش ِ اقرارنیوش ِ دم ِ مرگِ هر کلمه است در آن تا در چه گونه دست و پا زدن شان از برایِ ماندن
و رفتن شان تصویر تسلیم آن ها را به مرگ بنویسد و کار را یکسره کند در نوشخواری صبح پس از شب ِ
سرودن در آخرین باز خوانی شاعرانه اش و واگذاردش
ـ رها تا خوانده شود به
هنگام فراغت هر " هرکس " و هر " هیچ کس " خلوت نشین ِ خوش ! این جا ـ شاعران را به نام می شناسند و شعر مهجور پَرتی ست که از " نام " شاعر در ورد ِ روزمره گی ست و شاعران بزرگ کارکردی روزمره دارند در وانموده گی ِ به " دانسته گی " ِ هر هرکس و هر هیچ کس ِ خواننده اش ! گاهی فکر می کنم برای شاعر شدن بسیار دیر آمده ام نام ها را پیش از من شناخته اند وسنگ های نا نوشته ی بسیاری در صف جاودانه گی ست . این جا شاعران را به نام می
شناسند و از شعر ـ
انتظار ِ
" کارکردی " ضرب المثل
مآبانه می رود . برای شاعر شدن چه دیر آمده ام من به این جا ... !
شهریار دادور ـ استکهلم 9 می
2012 20
اردیبهشت 1391
از همه ی چیز هایی که داری یکی ـ دو سه تا را که فکر می کنی کمتر به آن ها " دلبسته " ای جدا کن و با فاصله ای از یادهایت نسبت به آن ها دوباره خوانی شان کن و بعد کمی از حس امروزت را به آن ها بده و برایم پُست کن بی آن که حس تعلقی به آن ها داشته باشی که "
چیز " های تو اَند . سالی چند که بگذرد من پیرتر شده ام و تو نیز تنها تر ! من در جایی نخوانده ام که صدای باد در همه ی فصل ها به مثل ِ صدای ِ باد ِ در شب پاییز در گوش برگ ها به خش خش ِ پای یک غریبه باشد که از پرچین باغ می گذرد تو خوانده ای ؟ من در جایی که به سمت شعر می رفتم خیال ام را به سمت یادهای تو بردم آن جا که پاییز را در استعاره ی میوه های رسیده
می دیدی و حالا ـ
در چیزهای پُست کرده ات برای من عکسی از یک درخت هست که در بهار از تو می گوید و آن همه شنگولی رنگ که از برق چشم هایت تا آن
سوی باغ صدا می کشد عکس دیگری هم هست که پرنده را در میانه ی تعلیق مه در دور دست ساحل ودر فرورفته گی آفتاب به سمت ساحل شب می برد . در هردو عکس تو ایستاده ای به مثلِ همان که بود ـ بلند
! وقتی به پا نوشت ِ چیزهای ارسالی ات نگاه می کنم ـ می بینم ـ نوشته ای : " پاییز به سمت درخت که می آمد من ـ هرچه برگ بود به زرد و نارنجی و سرخ بُردم و ریختم به پای او " سالی گذشته است ومن پیر تر شده ام و تو نیز تنها تر ـ از آن همه چیز که فرستاده ای حسی تر از همه به من همان شنگولی رنگ است که از برق چشم هایت تا آن سوی باغ صدا می کشد هنوز !
شهریار دادور ـ استکهلم
11 آپریل 2012
23 فروردین 1391
روزهایی که رفتند شب هایی که مُردند وستاره گانی که قرار بود به راه های کهکشان چراغ راه مان باشند ـ و بر نیامدند و درختانی که بر شاخه ای از هریک نشانی به ابهام گذاشته بودیم تا اطراق موقت مان در سایه شان به سر آید ـ و برگ
ندادند و رودهایی که خط طویل آب شان از انعکاس آفتاب قرار بود
ـ آینه ی دیدارمان باشد از هر دوسوی رود تا انتهای زمان ـ
و خشکیدند و اسب هایی که سیاه بودند به رنگ ِ شبق به رنگِ شبدیز ـ در
رکاب ِ سیاوش سیاووشانی که هر یک از ما بودیم واز پشت
نیزار ـ
یالی بر نیفشاندیم ـ حالا به یاد می آیند در شب و روزهایی که هستند و از پی ِ هم می آیند و می روند و مرا پیر می کنند ـ با خود و نو می شوند ـ در
برگ های تازه ی شاداب و آینه می شوند از انعکاس نورافکن های حاشیه ی
ساحل و یال بر می افرازند از
گیسوان پریشان درباد دختری که رکاب می زند و می گذرد از کنار من ـ و گم
می شود در نیزار . . . و من که پیر می شوم در یاد آوری شعری از " وردورزث " : " چه گونه او می تواند از مرگ چیزی بداند وقتی که او می چرخد به گِرد من و من از او اندام زنده اش را می بینم " می پرسم از خودم : چه گونه من از مرگ نپرسیدم آن همه سال که : او چه گونه در من ماندگار بوده است این همه سال و در آن همه خیال و من چه
گونه هنوز به جست وجوی نشانی ِبه ابهام گذاشته ی بر آن
شاخه ی درختم که قرارمان بود
واز یاد نمی برم شکل یال در باد را و می بینم
که : پیر می شوم در جوار مرگ ! شهریار
دادور ـ استکهلم 30
مارس 2012 11
فروردین 1391
خانه را هم که تکانده باشی هزار بار و گَرد از پرده هم که گرفته باشی به دقت ِ یک کدبانوی ِ خوب و شمع و آجیل و هفت سین و ماهی تنگ ِ آب را هم
که بر سر ِ سفره ی سال ِ نوچیده باشی و با روی ِ گشاده ای از لبخندی مهربان قلب ات را به نیت هرچه پاکی و زیبایی و مهر ِ در
جهان بر ما گشوده باشی و تمام " تمنا " یت از جهان هم ـ فقط دمی آرامش خیال باشد که تو از زنانه گی ات به لذت رسیده باشی خیال ِ باطلی ست . . . می گویی :
نه نگاه کن به آن چه از
آرایش ِاز تو طلب می شود . . . به تئوری های
" وصف گرانه " ی از تو زیبایی ِ نگاه
ـ و موزونی تمامی اندام هارمونی ِ حرف و حرکت و هر چیز دیگر و دیدنی از تو در گستره ی جهانی " آپولونی " آن گونه که همه چیز در آن " دل خواسته " است
! می شد اگر کاش می توانستم از تو تولید هراس را طلب کنم اگر این گونه می شدی بر من من از تو هراس مرگ را نه از چندش آفرینی ترسناک اش که دل بر هم زننده است وبیزار که از حس ِ زیبای ابهت اش که نا پوشیدنی ست به مثابه ی امری رخ داد پذیر می پذیرفتم و تو را همچون مرگ که قاطع و بُرا و مسّلم است به باور می بردم که این تویی : چیزی نه مثل ِ من ـ چیزی نه مثل ما چیزی نه به مثل هیچ کس دیگر . . . الا به شکل ِ خویش ! این گونه اگر که می شدی تو با قطعیت مرگ برابرمی شدی بر من و من حضوری
" نا به انکار " از تو می داشتم
! کاش می شد از تو تولید هراس را طلب کنم آن گونه که مرگ
از ابهت اش است که امری رخ داد پذیر است و شاعر از حضور اش به شعر می رسد !
شهریار دادور ـ استکهلم
28 مارس 2012 9 فروردین 1391
تنها ش مگذارید این سال که بگذرد او رُخ از رخساره ی این خاک می پوشَد دل ام را می گویم که بر او برات شده است انگار که مرگ در همسایه گی تپیدن های اش خانه کرده است و منتظر ایستاده است تا دمی فقط از حس ِ دلداده گی ش دل بَرکنَد ـ که مرگ دست اجلی شود بر
امضاء پروانه ی دفن ! تنهاش مگذارید این سال که بگذرد تضمین یک روز کاری تمام بر سنگتراش قبرها و گورکَن ِ قبرستان و کلاغ ِ بر چنار در فرض است تا مراسم ختم ـ ختم غائله ی جنونی شود که از سر من به دل رسید . هر چه بود کار ِ دو چشم سیاه بود دو چشم ِ قصه درشب ماه ِ ماسه و شرجی دو چشم ِدر شب ِ ساحل در پناه لنج ِپهلو گرفته در اختر !
شهریار دادور ـ استکهلم
20 مارس 2012
اول فروردین 1391
نه از جزیره ی سرگردانی نه از ساربان گم و نه از کوه سرگردان نمی آمد خواهرم ومن هیچ ندیدم که او از هیچ
کجای ِ این جهان ذهن به واقع ِ جغرافیای همین خاک مویه سر کند ومن هیچ ندیدم ـ ندیدم و
می گویم : گریه نمی کرد خواهرم وهیچ نگفت از هیچ چیز ـ به هیچ کس اِلا به خود وبا خود و از خود و رو به درختی که او بود که رو به سمت ِ باد خم می شد تا که باد که می آید از بوی برگها ی اش چیزی با خود ببرد به آن سوی ِ این " این کجا " ی جغرافیای او " به سر زمینی که درخت های دیگر " از او بپرسند :
"
در راه که می آمدی سحر را نیدی ؟ " گریه نمی کرد خواهرم وقتی که مرگ را در جنازه ی یوسف به خاک می داد و من هیچ ندیدم که بر هیچ کس دیگر گریه کند خواهرم الا به
" زنده ـ مرگ" خویش که با باد می رود از درختی به درختی ! شهریار
دادور ـ استکهلم 8 مارس 2012 18 اسفند 1390
" دیگرهرچه
کمتر از روستا به شهرمی آید رفته
رفته برای همیشه " آن جا " ماندگار شده است "
* دل ام را می گویم خسته می نماید و گریخته است از من ـ از همان
آغاز راه و به بی راهه اگرچه هنوز نرفته است تا پاک از من بریده شود سر درخویش به یگانه ای درون خو ـ
خوکرده با خود می کاهد از من و از من رها نمی شود ـ مگر به شکل حسی [ نه آن ِ او و نه چیزی به شکلِ من ] دیگر هرچه کمتر از عادت بریده ام حسی بلا واسطه میان ِ من و دل ام مرا
به " مایملکی " از آن ِ او در حساب می بَرَد و او هم به چیزی برای من به شعر می شود ! حالا ـ
رفته رفته برای همیشه در
"جای گاه " ِ دل ام ماند گار می شوم دیگر هر چه کمتر از روستا به شهرمی آیم این ـ
شاید ـ
آغاز ِ از
" یاد رفته گی " ست ·
مارسل پروست
شهریار دادور ـ استکهلم 28 فوریه ی 2012 9 اسفند
1390
می نویسم :
هستی ـ هست و تو انگار فقط
نیستی ـ هست را می شناسی از میان ِ تمام ِ مفاهیم ِ زبان ! می گویم :
آن ـ آن جا ـ این ـ این جا و تو در هر کجا که باشی " هست " یی هستی که می توانی از زایند
و زاد ِ خود به خود برسی و از من نیز بگذری و چیزی شوی که دیگر نه آن
" تو " ی بوده ای
هست که بوده ای و نه چیزی
" مُقر " در این کجای ِ هستی ای که اکنون بر آن ـ پا سفت
می کنی ! لازم به هیچ گفت وگوی اضافی ِ با تو نیست من ـ تسلیم ِ تو نمی شوم سوفیست ِ درون ِ تو تو را نجات می دهد ـ به وقت ِ تنگناییِ تو سقراط تو لفاظ لحظه های چفت و بست کردن ِ " میانه " ی چیزهاست و هراکلیت نیز گاهی به داد ِ تو می رسد در وصل میانه ی دو چیز که با هم در تخالف اند و با
این همه در مجموع ِ وحدت ِ اضداد یکسان ِ یگانه ی ِ پیش برد ِ " امر " ی اند که پیش ِ رو ست . این ها همه شرح ماجرای تو اند در آن گونه " بودن
" ی که تو از خود به دست می دهی ! گیرم که همه ی
" این چه " ها
و" آن چه " های تو درست باشد می پرسم از تو : بود ِ
هر گونه بوده گی ات ـ اما در نابودِ هر شکل بوده گی ِ غیر ِ تو مفهوم ِ حقیقی ِ " هست " بوده گیِ تو
هست ؟ حتی به قیمت ِ
یک " سر " ولو به زعم ِ تو ـ به هیچ که بر باد می شود ؟ اقرار می کنم پیروز معرکه ی این جهان ـ تو
یی بی چاره من ـ که شاعرم و شعرمی بافم از ریشه های درخت ِ گردو که سیراب نمی شود هرگز از راه بردن به اعماق زمین وتشنه ی ِ همیشه ی همه ی آب های جهان است ! شهریار
دادرو ـ استکهلم 31
ژانویه 2012 11 بهمن
1390
کمی که بگذرد پس می نشیند این التهاب رو به هیچ و عصرهای از بوی لیموی ساحل گم می شود در قدم زدن های ِ سرگردانی و نه حتی نارنجی آفتاب شامگاهی هم بر پهنه ی آب های خلیج به شعر نمی رود و از هیچ حس ِ خیالی ِ حسرت انگیز ِ غایبی هم خبری نیست و همه چیز به آرامش پیش از آشوب ِ موسیقی یی می
رسد که گام های تندی می داشت در انعکاس صدا ها ـ و حالا در سُل ِ آرام و بمِ ویول
فرو نشسته است و لب به زمزمه ی افسوس به گُنگ ِ شعرِ نانوشته ای باز و بسته می شود ! شاعر از جنگ برگشته است و اشیاء در حالت طبیعی سنگ بوده گی شان بر او باران ِ سنگ اند . [ ملحد ] کسی ست که : " آن چه را که نیست ـ آورده است به هست
" !
شهریار دادور ـ استکهلم
15 ژانویه 2012
25 دی 1390
هیچ لازم نیست به اشاره ی دست و یا با گردش چشمان ات به من بفهمانی که : فاجعه را دریابم . آن چه اتفاق افتاده است در هوا شناور است و من حضور مرگ را در لرزش بی قرار برگ و در هراس ِ رمنده ی آهو و در گریز ِ چابک خرگوش می بینم وحس می کنم که آن چه اتفاق می افتد نه در شکل انتزاعی یک فاجعه که در انضمامیت کلی ِ هر " آن چه " هایی که هست رخ می دهد . . . ! رخ داد ِ دائم مر گ حضور ِ پیوسته ی آن چه رو به نیستی ست هست و این تفسیر تو در پرسش این که " ما چه " ایم مرا به
پوچی ِ این گونه " بوده گی " نزدیک تر می کند ! هیچ لازم نیست تو به اشاره ی دست ویا با گردش چشم هایت به سمت ِ صحنه ی فاجعه من را به یاد تکرار بی هوده گی بودنم در این
چنین وضعیتی بیَندازی. . . من از هراس رمنده ی آهو واز لرزش بی قرار برگ و از گریز چابک خرگوش دانسته ام که فاجعه های رخ نداده چیزهایی شبیه رخ داده های تا اکنونی اند
ـ و می دانم که تکرار ِ از پس ِ تکرار حضور دائم مرگ را برجسته تر می کند . دریغا ـ
این آگاهی اگر نمی بود تحمل این بار محتوم شاید سبک بارتر می نمود و در شعر من به حرف می شد و من ناگزیر نمی شدم ـ تا بنویسم این که : " تو " و من عزیز ِ
من چه قدر بیگانه ایم با این جهان که هست !
برای [ میترا ـ ش ] شاید هنوزهم از درون وبیرون عکس های ات بتوانم تو را در همان حالاتی به تصوردر آورم که بوده ای و شاید هم نه... چه بسا که تو نیز هم مثل من که حالا حالات
بیرونی ام متفاوتند با حالات درون ِ عکس های قدیمی ام تغییرکرده باشی
ـ و حتمأ هم ـ دیگر آن کسی نیستی که : خنده از دست های ات به کاغذ می رفت و شعر از قدم زدن های آرام ات بر شن ماسه های پیاده روی ِ پارک به جا می ماند و در بو و رنگ گل های درختان گیلاس مرا به خلسه می بُرد و این که دل ام هیچ نمی خواست تو به انتهای قدم زدن هایت برسی تا من نیز با تو به آن چه که در تو بود برسم ! می خواهم بگویم : من انکار نمی کنم [ چیزی در من مرده است ] و تو در تمام مدت ِ آن [ زنده ـ بوده ] ای که به مرگ می رفت ایستاده بوده ای در کنارَ ش و می دیده ای اش که از تو دور می شود و از من کم می شود همه ی
آن چیزی که مرا به درک حس ِ دست های تو می برد که از تو به کاغذ می رفت ـ و لابد هم
مرا به طنین خنده ها و قدم زدن هایت می برد ـ که من به حس ِ غریبی در می یافته ام که تو حتمأ با زمزمه ای از شعرماهی و آب و پَرّش ِ انعکاس ِ فلس ِ ماهی و آفتاب مرا به قهوه و کنیاک عصرگاهی ِ ته ِ پارک در یاد خوانده ای . و من نبوده ام ؟ دریغ ِ آب ازماهی مگر نه مرگ باله است از رقص و پیچش هزار گونه ی ِ حس عاشقی در لب
لب زدن های ِ بر سطح ِ آب در عریانی ِ
لمس ِحس ِ چیزی به مثل هوا به مثل ِ خواستن چیزی که در بوسه می شود ؟ به من بگو
: چرا تو ندیدی مرا که این همه بال بال می زنم برای تو شهریار
دادور ـ استکهلم 17 دسامبر
2011 26 آذر 1390
خواب از دست های من به شعر می رود وشعر ام چشم
از دیدن چیزها بر می دارد وحرف هایم را در خواب هایم برای تو می نویسد . می نویسم برایت : ساعت قرارهایمان چرا به دور ـ به ـ دیر می
رود ؟ و می بینم [
ای میل ـ ی ] نفرستاده ای اس ـ ام ـ اس ی ـ هم از تو دریافت نکرده ام و هیچ [
میس کال ـ ی ] هم از تونداشته ام ! در خوابم از خود می پرسم : شاعر ـ کجای ِ این شب تیره ای ؟ و وقتی که نگاه می کنم بر خود [ قباه ] ای هم نیست که بیاویزم اش بر جایی وگم می شوم دوباره در کوره راه های چه گونه [
بودن ] ام و چه گونه [هستی بوده گی ] ای که
من ام آن شاعری که در پرسش ِ از ذات ِ تکنولوژی پرسش ِ از [ هستی ] را وا نمی گذارد تا در تعریف از انضمامیت ها خودش را آن قدر درگیر کند که شیفته ی قامت درخت باشد ،در بلندای آن و انبوهه ی جنگل را نبیند که " هستِ "
همه ی درخت هاست در هیأت ِ کلیت ِ درخت به مثابه ی جنگل یعنی
همه ی آن چیزی که به یک تعبیر قانون های ِ خود را دارد و قانون جنگل به یک معنا آیا همه ی آن چیز هایی نیست که در تخالف ِ با [ مدنی
] یت ِ این جهان است ؟ خواب از دست هایم به شعر می رود و من دلم می خواهد تو را به شکل ترانه بنویسیم به شکل یک گل به شکل یک شعر و یا به شکل یک رنگِ خوش یک دلخواسته گی به شکل ِ رنگِ یک شقایق ِ در دشت به شکل
خودِ یک کویر به شکل ِ خودم ـ به شکل شعر ! شهریار
دادور ـ استکهلم 8 دسامبر 2011 17 آذر 1390
هنوز از هیچ تجربه ای تن به تن نداده ام و از هیچ تنی بر گستره ی شعری راه نبرده ام و از دریچه ی هیچ چشمی پاییز را ننوشته ام . من ـ همیشه با خود به جایی بوده ام که از تنهایی هام پُر بوده است
و همیشه از سویی سر در آورده ام که رو به تنهایی بوده است ! من محضیت شعری بوده ام که شاعری در گوش ام زمزمه
کرد و بعد خود درمیانه ی راهی که بوده ایم گم شد . حالا تو با شاعری به شعر می روی که در شعر شاعر گم شده گم می شود . حالا تو با شعری رو به رو می شوی که از هیچ تجربه ای تن به تن نبرده است وشاعر اش از روی دست هیچ شاعری شعرهایش را نمی نویسد وتمام ارثیه اش از شاعری ش همین
گمگشته گی یی ست که از شاعر گم شده به جا مانده است ! حالا تو در شعری به شعر می روی که از شاعر اش نامی نیست شاعر در شاعر گم شد تا گمگشته گی های من سر از بیابان گردی در آوَرَد ! شهریار دادور ـ استکهلم 19 نوامبر 2011 28 آبان 1390
" شب خیز "
ها 1 من از هر تن به تنهایی رسیدم و از هر" من " به هر" ما"
یی رسیدم میان تن و من چندان جدال است که در آخر به بی " مایی " رسیدم . من از هر تن " من " اش را می شناسم و از هر من " تن " اش را می شناسم از این دو هر یکی یک " آن ِ " من هست به هر دو من
" من " اش را می شناسم . چو من
من می زنی " من " را نشان کن " من " ات نیمی ست زن
" زن " را نشان کن نشان از او چو می جویی در احساس نمی گویی به خود " تن " را نشان کن ؟ تن زن را به شکل شعر بنویس زبان ِ شعر را در شعر بنویس جهان ِ شاعر از زن می بَرَد ارث جهانِ " شعر "را با شعر بنویس ! چو از زن می نویسی شاعری کن زبانِ "
شعر " را در شاعری کن زن از شعر است ، پیچیده ـ پُر از رمز ؟ چو پیغمبر به وصف اش ساحری کن . "
نیمی " م تن است و نیمه ای من باشم از هر دوی آن است که من " من " باشم از فرض ِ " فرویدی " به " لکان " می رسم و از او نیز این جمله که " من " به نیمه ای زن باشم
! 2 "
نیمی " م سکوت و نیمه ای فریاد است نیمی م به داد است و دگر بی داد است این جمله که از من به جهان می بینی چیزی ست که درذات ِ خودش فریاد است . فریاد من از نظم ِ ستمگر باشد آن نظم که منطق اش به خنجر باشد من درپی آزادیم و حُرمت و عشق این نظم کمال اش به جهان زر باشد ! از عشق مپرسید از این مغ بچگان آخوند چه دانَد که درعشق ست نهان ـ هر چیز که نایاب بوَد در معنا او جمله به تفسیر بوَد از قرآن . قرآن به ره عشق ندارد راهی از عشق نگفته ست کلامی ـ گاهی فی الجمله حدیث است کلام اش از عشق یعنی که زعشق ست عقب صد گامی
! عشق حسرت ِ نابوده ی یک " هستی " هست آنی که فقط به عالم مستی هست نَز جنس نشان برَد نه از شیئ وجود چیزی ست زخود
به خود فقط هستی هست . 3 اسلام
به تنبیه ِ مدام اش فکر است پیوسته به زنجیر ِ غلام اش ذکر است ابناء بشر جمله عوام الناس اند جز آ ن که به تدبیر امام اش فکر است آخوند زمعنای وجود این داند چیزی ست
که مصرف اش به آیین داند یعنی که علی السویه است هر هستی ِ غیر جز آن که سری به آخور
دین راند . هر دین به توهم است از ذات وجود مشاطه گر است دین به ره بود و نبود از دین مطلب این که تو هستی یا نه او بود ِ تو را فنا دهد در معبود . معبود ِ هر آن چه دین از او دربود است در بود نباشد به جهان نابود است چیزی ست که می چرخد و در عالم ِ غیب خود پرسه زن و دین به دکان پُر سود است ! 4 در خواب چو می شوم تو بیدارم کن گر سرکش و
" بی خودم " گرفتارم کن در بند بگیر و
به خود آور تو مرا در حسرت یک شعر بمیرانم و بر دارم کن از شعر تو لبریز نمی شود کلامم
در شعر سیراب ِ زبان ِ تو نمی شود جهانم
در شعر هم شاعر و هم شعر و هم احساس و هم آن هرچیزی تو یکسره معنایی و من تازه زبانم درشعر در شعر مرا به عالم ِ شعر ات بَر بر من بگشا جهان ِ معنای ات در با من تو بگو چه گونه بنویسم : چشم تا بلکه شوَم به عالم ات راه گذر از چشم تو هر شعر شود شاعر من تو شاعر من شدی و من شاعرِ من شعر از که بگویم که مرا نیست زبان وقتی که تویی ساحر و هم شاعر ِ من من گُنک از آنم که تویی شعر ِ تمام من لق لقه گو
تا که تویی سحر ِ کلام تاریک منم
ـ گیج منم ـ گنگ منم در بر ِتو تو شعر تمامی و من آن واژه ی خام 5 آسوده کسی نیست
از این گردش پست سرمایه به سود است وجهانش در دست هم جنگ به سامان برَد و هم غارت هم خلق زند هلهله گر بر او دست ! این معرکه کی بود بگو پیش از این تا خلق شود ملعبه ی گول ِ یقین کز دشمن خود بجوید او راه ِ نجات در هیئت سرمایه براین پهن ِ زمین . با جلوه ی سرمایه جهان تاریک است چون راه صراط است که بس باریک است ـ بر عابد بی چاره ی مؤمن در دین این هم به غلط شعله ی بر تاریک است . سرمایه
ز سود است که می گردد باز در گردش هرروزه
کند دست دراز هم سفره ی خلقان ببرد در غارت هم معجزه گر شود به درگاه نیاز ! سرمایه مگر چیست به جز مشتی پول از کاغذ و از مُلک بگیر تا
منقول فی نفسه فقط هست به هستی چون چیز چون گردش او سود شود هست مقول تدبیر جهان
جهان ِ دیگرگون است تغییر جهانی ست که در اکنون است این امر از انقلاب ممکن باشد کاری ست که سرمایه در آن مدفون است ! 6 بهار خلق از آتش شد آغاز به آتش رفت جانی شعله ور باز ـ از انبوه ِ توانِ کار سازان که جان اش شد نویدی نو از آغاز از اعراب ِ بلند آوازه ی کار عیان شد خوش بهاری سبز و پُر بار فرو پوشاند در خود هر چه بر جا نشانی داشت از اندوه ِ بسیار زخلقان ِ عرب باید که آموخت "چه گونه " می شود کاخ ستم سوخت بباید داشت همت ـ هم شجاعت هم این که
" آرزو " را آتش افروخت به
" تحریر" از چه رو من رو نیارم ز تحریر از چه
آغازی نبارم چو ابر خشم آلود ِ بهاری که می بارد بر اندوه ِ غبارم بهارا بوی " تحریر " ات چرا نیست چرا اعجاز زیبایت روا نیست به میدان های ایران ـ تا که مردم بخوانند این که " آزادی "
فنا نیست بهار خلق را پایان
مبادا جهان خصم را سامان مبادا بهار خلق را با
آرزویش بگو :صد بار شادان ـ شاد بادا
شهریار دادور ـ استکهلم
من از یادهای تو و از به یادآوری " آن ـ چه " هایمان به این نمی رسم که از گذشته هایمان گفته باشم و دیده باشم ات که مثلأ ـ آهویی بوده ای چمان در گندمزاری ویا اینکه سیاه بوده است چشمان ات به رنگ شب هایم و یا به هر بهانه ای به ترانه ای می رسیده ام با دِلی دلای ِ دلتنگی هایم و خوانده باشم ات در شب هایم که ماه بود و لوکه و پریشانی های من در اندوه
نبود تو در " آنات " ی که می خواستمت و نبودی برای من ! من از یادهای تو همین را
هم اگر بگویم ـ کم گفته ام که من ایمن می دارم خودم را در تو و محافظت می کنم تو را در خود و مراقبم بر آن چه که در اکنون ما از آن ِ " ما " ست وپیش کشیده می شود ـ هر چه بود . چه بگویم آخر که کم نیاورد این زبان من در " بازگفت ِ
" آن ـ چه ـ هایی که حالا درست همین حالا که تو نیستی و من نیستم به یاد می آیند و تو بگو :
چه می خواهند از من که به یاد می آیند ـ آ ن گونه که به یاد
می آورند مرا با خود ! از تو می پرسم : آیا این همه این نیست
تا من از " گم گشتگی " هایم ـ
به خودم آیم و در کنار تو و یادهای ازتو " مأوا " گزینم وحس کنم که "
ایمن " ام در کنار تو حتی اگر که نباشی ؟
شهریار دادور ـ استکهلم
اول نوامبر 2011
10 آبان 1390
نمی آمدی اگر و در رنگ های پاییزی ِ شالِ گردن ات برگ ها به باد نمی شدند وتو در رفتاری میانه ی قرارو رقص در کنار آرامی برکه سکوت هر چه شاخه های نیزار را هم اگر به هم نمی
زدی ونمی خندیدی وقتی که رو به گستره ی آب وانعکاس نور آفتاب موجک های نرم را نشانم می دادی که چه گونه دایره در دایره زمان را در توالی تکرار به هم می آورند و از هم دور می کنند ـ آن
گاه در من آشوب رنگ دوباره به شعری عاشقانه راه نمی بُرد تا در جست وجوی کلمه ای باشم که یکجا همه ی مصائب وخوشبختی هایم را ـ بنویسد
درست به مثل ِنامتجانسی رنگ های بریک برگ که دربادمی چرخد وبریک قرار نیست غمناکی و خوشحالی اش ازجداشدن از شاخه ی درخت ! نمی آمدی اگر من دوباره شاعر برگ نمی شدم تا پاییز را از قاب پنجره ی همیشگی ام به تماشای ِ باد و درخت و باران بنویسم وتنهایی ام را با جرعه جرعه های ودکا در شعر کنم وبنویسم ات به مثل ِ خودت به مثل شعر !
شهریار دادور ـ استکهلم
10 اکتبر 2011
18 مهر 1390
پنهان می شود درتو ذات ِ خدایی شعر ومی پوشاند برمن زبان چه گونه گفتنِ از تو را وقتی که می خواهم
بنویسمت نه به آن " گونه " که بر من نموده می شوی ـ
بلکه به شکل دلخواه ام ! جا را عوض کنیم حالا فرض کن تو در باغی قدم می زنی که در پاییز ست و آن سوتراز دیدرس ِ نگاه من به تو یک نیمکت ِ چوبی ست وراه های باریکی که گُم اند و برگپوش ِ رنگهای زرد ونارنجی و قهوه یی
ای که باران خورده اند و همه چیز حکایت از گمگشته گی زبان من از توصیف
صحنه ی تو را دارد . حالا تو بر نیمکت چوبی خیس نشسته ای و به چیزی فکر می کنی که در من به شعر می رسد حالا فرض کن تو شاعری هستی که باغ را به شعر می بری حالا تو گم می شوی ـ و گُم ام می کنی از بس که پوشیده می داری بر من " چه گونه " بودنی را که تو هستی من فکر می کنم تو همیشه گریخته ای و من همیشه گریزان از وصفی
به وصفی بوده ام در پی ِ تو وتو همیشه از دست رسِ زبانم دور بوده ای وتو همیشه پنهان داشته ای از من چه گونه نوشتن ام را از تو به آن گونه که با شعر یکی شوم ! می پرسم از تو آخر ـ مگر نه روزی ـ روزگاری وقتی ـ زمانی و یا برهه ای حتی تو باید آن گونه بر من نموده شوی که ذات توست ؟ آخر ـ چرا من از تو به شعر نمی رسم وقتی که فکر می کنم که : ذات شعر تویی می خواهی بگویی که : شعر انگیزه ی گریز دائمی شاعر است از " دامگاه
" ِ چه گونه بوده گی ِ ذات شعر پس با این حساب
به من بگو : چه کسی
شاعر است اگر که شعر [ پوشیده ] می رود در راه های خیال و هیچ گاه نموده نمی شود بر هیچ شاعری حتی اگر آن شاعر تو بوده باشی ! می پرسم دوباره از تو پس من چه گونه بنویسمت در این فضای ِ پاییزی باغ
و بوی برگ های باران خورده ی دلگیر تا از تو شعر ی نوشته باشم ؟
شهریار دادور ـ استکهلم
18 اکتبر 2010
این که من هی تو را گم می کنم باید از حواس پرتی ِ من باشد یا از ازدحام ِ نام هایی که تو بر خود نهاده
ای ؟ من از تو کدام
" یک " ات را " تکینه
" ی تو ببینم که با عشق نسبتی دارد اگر که این همه بیگانه ای با من چرا من هنوز هم در هوای تو شعرمی گویم و ترانه می نویسم ؟ نمی دانم چرا من از یاد برده بودم پیش تر و با تونگفته بودم که :
" من مرزهایم را در این جا
ترسیم می کنم " * و بر هیچ امر مقدری که تقدیر عشق من را به تو به شکست بکشاند گردن نمی نهم
ـ حتی اگر که تو را به یکباره از
دست بدهم . من از سرنوشتی شوم گریخته ام من
" ایوب " ی بوده ام یک
بار وهمه رنج هایم را گریسته ام ـ آن گونه
که سیلاب اگر راه می افتاد موسای ِ معجزه گر هم قادر به دو نیم کردن ِ آب هایش نمی شد و معجزه ی قوم
" برتر " هرگز به افسانه نمی رفت تا شرمسار ی گناه ناکرده بر پیشانی تاریخ نوشته شود و گناه ِ کرده ی کسی در بلخ به
شوشتر در جبران ِ
مافات شود ! آن گونه که تو نمودِ خویش را بر بود ِ من به برتری بُردی ومن فروتنانه
ـ سکوت خود را به پای حرمت عشق نوشتم هرگز به باورم نمی رفت که :
عشق به شائبه ای تفسیر مجازی خیال هایی متصور شود که از انگیزه های مالیخولیایی بهره می برد و عاشق تو بیماری ست
ـ که لابد جنون ِ مطلق ِ او علاج شفایافته گی ِ او ست ! گیرم که شاعر از هزار
درد بی درمان رنج می بَرَد و حق او ست که از شهر به بیرون رانده شود وخود اعتراف کند : "
من بیرو نی ام ـ مهجورم و به یک معنا " خیال پرداز ِ خیال انگیزی های درختم در باور همیشه گی بهار "
اما آیا
این حق او نیست که بپرسد از تو : بگو به من من از تو
کدام " یک " ات را " تکینه " ی تو ببینم که با عشق نسبتی دارد ! ·
نیچه
شهریار دادور ـ استکهلم 24
اکتبر 2011 2
آبان 1390
تو از درخت افتادی به "
خواب " ام این گونه آمد به کشف ِ " چیست " ی ِ تو سیب را گاز زدم . آموزه ی نیوتونی جاذبه شگفتی ای نداشت
ـ وقتی که طعم ِ پاییزی درخت از بوی ِ تن تو به شعرم
ـ بُرد ! شگفتی آور است برایم ـ این که : کنجکاوی ِ آدم ِ نخستین هنوز هم می تواند طعمی
" نا تجربه " تولید کند وتو هنوز هم می توانی انگیزه ی اصلی در به دری ِ شاعری باشی که منم
. از کشف تو بود که من از جمهور افلاتونی به صحرای ِ جنون رانده شدم
. از کشف ِ چیستی
تو ست که من
: شاعرم ! شهریار دادور ـ استکهلم 13 اکتبر
2011 21 مهر
1390
وقتی که من شاعرم همه چیز غیر شاعرانه است و و قتی که من در
غیر ِ غیر شاعرانه گی ام به سر می برم همه چیز شاعرانه است . من خواب هایم را در قدم زدن های
روزانه ام با درخت ها و علف
های خود رو و قارچ های پاییزی و میوه های رسیده ی جنگلی و خرگوش های هراسان ِ همیشه در گریز وزاغ های ِ سمجِ و سخت کوش ِ آشیان ساخته بر درختان ِ بلوط در میان می گذارم و می نویسم شان : [ آن گونه که هستند ] تا آن ها " آن گونه " بر من نمایانده شوند که "هست
" اند . تعجب می کنم گاهی و این اواخر از حس ِمتعجب بودن نیز
ـ بر گذشته ام و به نوعی به [
دروغ پنداری ذهنیت ] کسی که مدعی شاعری ست
ـ رسیده ام که چه گونه نمی تواند ببیند که ـ
شاعر بودن همین در گیریِ مدام ِ با
"هستی " یی ست که ـ شاعر خود انضمامی از آن است
یعنی که ـ شاعر ی
هیچ شغل غیر متعارفی نیست وقتی که اشیاء هر یک خود به گونه ای " خود سوژه ها
" ی شعر ی اند که اگر من که مدعی شاعر بودنم هستم نتوانسته باشم که به شعر شان بخوانم و در وجهی از زبان به تعریف شان در آورم که در حالتی ـ غیر
ِ حالت ِ روزمره گی ِ زبان به شعر شوند پس من ـ
چه کاره ام می پرسم از خودم : اگر که نبینم این گونه دیدن ـ دیدنی ست شاعرانه ومن می توانم بی هیچ تردید ِ در یقین به شعر برسم و به این یقین که [ شاعر موجودی غیر ِ متعارف ] نیست تا منتی باشد بر ـ هستی ای که خود تمام ِ حضور اش به شعر می شود بر من اگر که " شاعرم "
پس من می توانم همان شاعری باشم که از شعر بوده گیِ اشیاء به شعر می رسد . این ـ جا ـ دیگر
ـ برای من دغدغه ای نیست من ـ حالا با شعر یکی شده ام من شاعرم ! شهریار دادور ـ استکهلم 17
اکتبر 2011 25
مهر 1390
من ازمیان حس های خودم به تو می رسم و از هیچ کلیشه ای پیروی نمی کنم من از تو حقیقتی ساخته ام که ازحقیقت افلاتونی هم اگر که بگویم : سر است هیچ اغراق نمی کنم من از تو به سیب بوده گی کامل تو رسیده ام همانی که به گونه ای تکرار ناپذیر شاید ـ
تنها در نزد ِ " سزان " ِ نقاش بود من از تو متولد شدم وقتی که از میان تمام تجارب خود ـ تورا به تجربه ی زبان در آوردم و از تو به این گونه ی زبان رسیده ام که می بینی ! هرگز هیچ گونه هستی و هویتی از من به من نزدیک نبوده است این گونه که شعر تو مرا به تجربه می برد ومن از نوشتن تو در قالب کلماتی که بی اختیار ردیف می شوند در
کنارِ هم ـ است ـ که به
انسجام می رسَم و خوب که نگاه می کنم ـ می بینم که من هیچ پیش از تو این چنین به خود نزدیک
نبوده ام که حالا هستم نمی دانم نمی دانم و تو هم هیچ از من نپرس که این جنون است ـ یا نوعی نارسیسیم است که مرا نسبت به خود"
خودشیفته " می کند که یعنی من شاعرم و یا حس ِاندوه ِمالیخولیا ست که در
من یاد آور
" بودلر " است که در شعر بی قاعده بود و با این همه شاعر بود ! نمی دانم نمی دانم و تو هم هیچ از من نپرس که این چه گونه حسی ست که من نسبت به تو دارم ـ اما هر
چه هست من از میان حس های خودم به تو می رسم واز هیچ کلیشه ای پیروی نمی کنم و حاضرم این را با صدای بلند بگویم : من از تو حقیقتی ساخته ام که از حقیقت افلاتونی هم اگر که بگویم ـ سر است هیچ اغراق نگفته ام . من از تو
ـ هست ـ که شاعرم همین !
شهریار دادور ـ استکهلم 25
سپتامبر 2011 3
مهر 1390
حالا مثل یک شاعر درست و حسابی قد راست می کنم مثل رُمبو مثل بودلر مثل وُردزورث و مثل هولدرلین ویا اگر دوست داشته باشید و بر جنسیت ام شک
نبرید مثل سافو یعنی که : وقتی که می خواهم شعری بنویسم هم از عدن می نویسم و هم از گل هایی که در جهنم
می رویند و هیچ پروای آن ندارم که چه گونه ممکن است در من این تناقض به لاینحلی ِ چیزی منجر شود که در
عرف گفتار الزامأ می بایست یکی به نفع دیگری به حذف برسد
ویا آن گونه بی قاعده می شوم در شعر که گاهی از نقد های ادبی این گونه برنموده می شوم که : شعر
من آیینه ی تمام نمای ولنگاری ِ کسی ست که
رفتار های عجیبی دارد و از ذهنیتی مالیخولیایی بهره می برد وهمیشه بر این توهم است که : شاعر است اما به
واقع ـ که شاعر است یعنی که بودلر است واین ادعای ِ او ست و یا ـ وقتی که قرار است " من از زبان نوع
بشر " حرف بزنم دیگر لازم نیست که چندان دربند " پالوده گی زبان " ام باشم که آیا در قاعده های شعر این گونه گفتن
هیچ بر ادعای شعر بوده گی یک شعر به احراز می رسد یا که نمی رسد
ـ اگر که قرار است : شعر " انتخاب زبان راستین مردم " ی
باشد که هست ونیست شان گاهی در یک چمدان دستی کوچک در ایستگاه قطاری گم می شود ـ اما اگر قرار است که ذات شعر در کژ ریخته گی زبان یعنی ـ
در گویشی نامتعارف از روزمره گی گویای آشفته گی و آشوب درونی شاعر اش باشد هولدرلین
بی شک رجحان
مرجع بی بدیل آن شاعری ست که از اوست
که من مدعی شاعرانه دیدنم از هستی های روزگارم
ام که هست یعنی که شعر : هذیان آگاهانه ی نقد این " آن چه " هایی هست که هست وبر نموده می شود وبر ما به تحمیل پذیرانده می شود در حالی که
ـ هیچ نیست ! می پرسم از خودم گاهی : چرا باید از آثار رنگ نوشت و خوش باورانه با خود به توهم بود
که ـ رنگ ها تأثیر گذار اند ـ وقتی که هیچ رنگی به تفاوت در میانه نیست وهمه ی
رنگ ها در فضایی بی نور
بر هم اند . یادش به خیر هگل که گفت : " در شب همه ی گاوها خاکستر ی اند " و مگر این نیست که همه ی رنگ ها در سیاهی شب به رنگ شب اند
! شهریار دادور ـ
استکهلم سوم اکتبر 2011 11 مهر 1390
حالا من دیگر هیچ دلمشغول این نیستم که تو را خواهم داشت یا نه چرا باید وقتی که می توانم با هر
حرکت چشمم به هر سوی این یک تکه جا تو را در اشیاء یی ببینم که بوی تو را دارند و از زبان تو با من حرف می زنند ـ نگران باشم که نیستی ـ وقتی که به یاد می آورم که ـ
به هنگام ِ بودن ات چه قدر راجع به ارزش چیزها و نسبت شان با زندگی
های انسانی حرف می زدیم وهرچیز را دروجهی می دیدیم که او خود
آن ـ جا ـ بود ویا چه گونه می تواتم از یاد ببرم ـ وقتی
که از کشف بزرگ ِ انسان می گفتیم : از پنجره و همین چارچوب ِ جادویی ای که همیشه مرا از این یک " گُله جا " می کنَد و از میان شاخه های درخت ِ روبه رویم با هر کهکشانِ خارج از این جهان ام در رابطه می بَرَد از تو و یادِ تو مانده باشم و فرض کنم که : حالا نیستی
! به من بگو ـ
چه گونه وقتی می توانم دو احساس گذشته و اکنون ام را در لحظه ای حبس کنم که هم بوی تورا دارد وهم رنگ های جهان تو را در برابر چشمم به نقش می برَد دلمشغول این باشم که : حالا هستی
ـ یا که نیستی ؟ همین که حس ِ حضور تو در همه چیز این یک تکه جا
هست و من با لمس و حس همه ی این چیزها در میان دو احساس گذشته و اکنون ام به هم می رسم ویکی می شوم با خودم ـ کافی ست تا من دیگر هیچ نگران این نباشم که حالا هستی
یا که نیستی ! چیزی را بگویم : گاهی با من این ترس هست که وقتی نباشی " من " از من تکه می شود و من از تکه گی ِ چند پاره بودنم این حس را داشته باشم که حالا چه گونه این من آن ـ جا ـ باشد
که " هست ِ " مرا در من باز شناسد ومن همان شاعری باشم که در شعرهلیم به گفته ی تو : " کلی گرا" یم و چیز ها را علیرغم ِ چیز بودن شان در همان جایی ببینم که هستند وحالا می توانند ـ نباشند ـ وقتی که من در این حالتی به هم می رسم که شاعری چند پاره ام
؟ از تو می پرسم : اما ـ چرا باید وقتی که می توانم از حسی به حسی برسم و از سطحی به سطحی گذر داشته باشم و از آن ها به جایی برسم که هم بوی تورا دارد و هم رنگ های تورا در چشمم
به نقش می کِشَد دلمشغول ِ این باشم که : حالا هستی یا که نیستی
؟ من از مجموع احساسم به تو می رسم این بر من مکشوف است ـ وقتی که به این حس یکپارچه می رسم که : از تو
کلیتی بسازم که " هست " و می د
انم که " هست " ی چرا باید دلمشغول این باشم که : حالا هستی یا که نیستی !
شهریار دادور ـ استکهلم 22
سپتامبر 2011
31 شهریور 1390
تا از گردش روزانه ی امروزم شرحی از ماجراهای " گذشته بر من " در تصویرهای برساخته ی ذهن تو پرداخته شود پاییز را به رنگ ببین و درخت را که تهی می شود از برگ و باد را در تصور عبور و حرکت اندازه کن و ببین ـ که چه گونه می بایست با تو به حرف در نمی آمدم از این همه خیال که پروریده می شد در من و من بی آنکه در امر واقع ملموس قرار داشته باشم ـ با تو در همه ی این ماجراها شریک بوده ام ودر ابراز ِ حس هایم تنی بوده ام از گوشت وخونی که " بر ساخته " ی من بود از آن چه که تو می دیدی وببین حالا که کشیده ام خود را در طرحی که هیچ شبیه من نیست ـ الا یک کژ ریخته ی درهم که عینهو خود ِ ملال ِ در هم است ! به من بگو :
آخر این چه رابطه ای هست تا سهم هر یک از ما از آن آه هایی باشد که می کشیم و سهم من همین طرح کژ ریخته ای باشد که من از خودم نقش می زنم ـ با آن که همه ی احساساتم از منطقی درونی آب می خورَد وتو می دانی که نه ساخته گی بود و نه تقلیل یافته ی ذهنیتی
که من بوده باشم از نمونه نوعی عشق ! تا از گردش روزانه ی امروزم شرحی از ماجراهای گذشته بر من نوشته باشم برایت ـ می نویسم : هر چه فکرمی کنم با خودم در ابراز حس هایم نه نمونه ای ساخته گی بودم ونه تقلیل یافته ی ذهنیتی که من بوده باشم . تنی بوده ام از گوشت وخونی که برساخته ی من بود از عشق . شهریار
دادور ـ استکهلم 18 سپتاهبر
2011 27 شهریور 1390
حتی همین هم که هست کفایت می کند که من تمام آنچه را که بوده است این جا
ـ یک جا بنویسم وبه یاد بیاورم که با تو هنوز هم در عوالمِ شعر
م و می بینی اگر که گاهی به بی راهه می رود شعر ام
بر من خُرد مگبر از من گذشته است دیگر که بر قاعده های مقرر از
تو بگویم و شعر بنویسم
آن گونه که نوشته می شد پیش از حضورتو در عوالم ِ شاعرانگی ام ! من چه بی چاره بوده ام پیش از این در گفتن و شعر چه مهجور می نموده است با من که از کلیشه ی استعارات فارغ نبود ـ وقتی که دست و دل ام می لرزید برای ِ گفتن ِ هرچیز ِ ساده ای که می بایست گفته
می شد با تو و گفته نمی شد
ـ از بس
که قاعده سنگین بود و نظم از من می طلبید تا از
مرزهایش نگذرد زبان ام و من از تو همیشه وامانده باشم به
" سیر " ی دلی در گفتن و شادی ِ از حضور ِ تو در کنار ِ من . حالا ـ
و لی هرچه قید بود از دامن ِ " کولی " رها
ست وتو شاعری می بینی که قاعده از خود می آفریند برای گفتنِ از تو به مثل ِ رهایی رقص در پیچ وتاب ِ پاها و چرخش ِ باد در دامن ِ دخترکان کولی که از هیچ کلاس رقصی تعلیم ندیده اند ـ اما می رقصند در نظم ِ پاها و در آمیخته گی رنگ ها از چین های ِ دامن . چه گونه بگویم هیچ آغازی از اتهام کج سلیقه گی مبرا نبوده است و سرنوشت من نیز چیزی دل خوش کننده تر از هیچ آغازگری نیست همین که من از نظم زبان ِ " شعر " بُر می خورم تا در زبان ِ شعر از تو بگویم و بگویم که :
دوستت دارم ـ کافی ست تا تو در من شاعری ببینی که در شاعرانه گی ست و این کفایت می کند تا من آن گونه نوشته باشم ات که :
شعر از من می طلبد ! حالا ـ
تمام آنچه را که بوده است ـ آن ـ جا این ـ جا ـ یک جا می نویسم و به یاد می آورم که از تو بود که من به شعر رسیدم بی آن که از هیچ " غار " ی سر درآورده باشم به هیئت ِ بدعت گذار ِ رسالتی نو ! من از تو بود که شاعر شدم
ـ همین .
شهریار دادور ـ استکهلم
30 آگوست 2011
8 شهریور 1390
|
About
فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آرشيو Links
آبهای درخشان
سروده هایم |